تبليغاتX
عشق

عشق


ارسال شده در چهارشنبه 1388/08/20 و ساعت 16:40

عاشق ترین عاشق دنیا

 

هر جا که باشی میتونی صدای پای عشق رو بشنوی

باید بری رو موجش ، قد تاپ تاپ قلبت

اونوقت ، اگه بتونی تیکه های قلبها رو بهم بچسبونی میتونی  آخر عشق رو هم ببینی .

میدونم اگه به اندازه ی لحظه ای تو هر قلبی زندگی کنم میتونم عاشق ترین عاشق دنیا بشم

به فرشته ها بگو که درها رو باز کنن

فرشته هایی که تو قلبها زندگی میکنن

فرشته ی تو

فرشته ی او

فرشته های ساکن تمام قلبهای دنیا ......

من می خوام عاشق ترین عاشق دنیا بشم

عاشق همه ی مردم دنیا .........

 


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در چهارشنبه 1388/08/20 و ساعت 16:39

شاعر که شدم
نردبانی بلند بر می دارم
پای پنجره ی پرسه های پسین پروانه می گذارم
و به سکوت سلام آن روزها سرک می کشم
شاعر که شدم
می آیم کنار کوچه ی کبوترها
تاریخ یادگاری دیوار را پررنگ می کنم
و می روم
شاعر که شدم
مشق شبانه ی تمام کودکان جهان را می نویسم
دیگر چه فرق می کند
که معلمان چوب به دست
به یکنواختی خطوط مشق های شبانه
شک ببرند یا نبرند ؟
شاعر که شدم
سیم های سه تارم را
به سبزه های سبز سبزده گره می زنم
و آرزو می کنم
آهنگ پاک صدای تو را بشنوم
شاید که شاعری
تنها راه رسیدن به دیار رؤیا
و کوچه های خیس کودکی باشد

 


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در چهارشنبه 1388/08/20 و ساعت 16:38

 

آرزوی کافی برای تو مي کنم  
 
هواپيما درحال حرکت بود و آنها در ورودي کنترل امنيتي همديگر را بغل کردند و مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوي کافي براي توميکنم." دختر جواب داد: " مامان زندگي ما باهم بيشتر از کافي هم بوده است. محبت تو همه آن چيزي بوده که من احتياج داشتم.. من نيز آرزوي کافي براي توميکنم ."
آنها همديگر را بوسيدند و دختر رفت. مادر بطرف  پنجره اي که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ايستاد و مي توانستم ببينم که مي‌خواست و احتياج داشت که گريه کند. من نمي‌خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولي خودش با اين سؤال اينکار را کرد: " تا حالا با کسي خداحافظي کرديد که مي‌دانيد براي آخرين بار است که او را مي‌بينيد؟ " جواب دادم: " بله کردم. منو ببخشيد که فضولي مي‌کنم چرا آخرين خداحافظي؟ "
او جواب داد: " من پير و سالخورده هستم او در جاي خيلي دور زندگي مي‌کنه. من چالش‌هاي زيادي را پيش رو دارم و حقيقت اينست که سفر بعدي او براي مراسم دفن من خواهد بود . "
"وقتي داشتيد خداحافظي مي‌کرديد شنيدم که گفتيد " آرزوي کافي را براي تو مي‌کنم. " مي‌توانم بپرسم يعني چه؟ "
او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: " اين آرزويست که نسل بعد از نسل به ما رسيده.. پدر و مادرم عادت داشتند که اينرا به همه بگن."  او مکثي کرد و درحاليکه سعي مي‌کرد جزئيات آنرا بخاطر بياورد لبخند بيشتري زد و گفت: " وقتي که ما گفتيم " آرزوي کافي را براي تو مي‌کنم. " ما مي‌خواستيم که هرکدام زندگي اي پر از خوبي به اندازه کافي که البته مي‌ماند داشته باشيم. " سپس روي خود را بطرف من کرد و اين عبارتها را که در پائين آمده عنوان کرد :
"آرزوي خورشيد کافي براي تو مي‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اينکه روز چقدر تيره است.
آرزوي باران کافي براي تو مي‌کنم که زيبايي بيشتري به روز آفتابيت بدهد .
آرزوي شادي کافي براي تو مي‌کنم که روحت را زنده و ابدي نگاه دارد .
آرزوي رنج کافي براي تو مي‌کنم که کوچکترين خوشي‌ها به بزرگترينها تبديل شوند .
آرزوي بدست آوردن کافي براي تو مي‌کنم که با هرچه مي‌خواهي راضي باشي .
آرزوي از دست دادن کافي براي تو مي‌کنم تا بخاطر هر آنچه داري شکرگزار باشي .
آرزوي سلام‌هاي کافي براي تو مي‌کنم که بتواني خداحافظي آخرين راحتري داشته باشي ."
بعد گريه كرد و از آنجا رفت

.
مي گويند که تنها يک دقيقه طول مي‌کشد که دوستي را پيدا کنيد٬ يکساعت مي‌کشد تا از او قدرداني کنيد اما يک عمر طول مي‌کشد تا او را فراموش کنيد

پس

از زندگي لذت ببريد

 


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در چهارشنبه 1388/08/20 و ساعت 16:37

 

شخصي نزد همسايه اش رفت و گفت: گوش کن! مي خواهم چيزي برايت تعريف کنم.
دوستي به تازگي در مورد تو مي گفت....
همسايه حرف او را قطع کرد و گفت: 
- قبل از اينکه تعريف کني، بگو آيا حرفت را از ميان سه صافي گذرانده اي يانه؟
- کدام سه صافي؟
- اول از ميان صافي واقعيت. آيامطمئني چيزي که تعريف مي کني واقعيت دارد؟
 -نه. من فقط آن را شنيده ام. شخصي آن را برايم تعريف کرده است.
- سري تکان داد و گفت: پس حتما آن را از ميان صافي دوم يعني خوشحالی گذرانده اي. مسلما چيزي که مي خواهي تعريف کني، حتي اگر واقعيت نداشته باشد، باعث خوشحالي ام مي شود.
- دوست عزيز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.
- بسيار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمي کند، حتما از صافي سوم، يعني فايده،  رد شده است. آيا چيزي که مي خواهي تعريف کني، برايم مفيد است و به دردم  مي خورد؟
- نه، به هيچ وجه!
همسايه گفت: پس اگر اين حرف، نه واقعيت دارد، نه خوشحال کننده است و نه  مفيد، آن را پيش خود نگهدار و سعي کن خودت هم زود فراموشش کني

********

زمان انجام کار

روزی باغبانی که در باغ مشغول کار بود به علف هرز بزرگی برخورد که  معلوم بود کسی مدتی متوجه آن نبوده.
بیدرنگ علف را بیرون کشید اما نهال کنار علف هرز هم ناگهان از جا در آمد!  مرد گیج شده بود که کار درستی کرده یا غلط؟  و اینکه منبعد با این نوع مشکل چه باید بکند. فکرش هم به نتیجه ای نرسید.
نزد استاد شیوانا رفت تا به جواب نهایی برسد. شیوانا گفت: امروز طبیعت با تو سخن گفته است تا درسی را به تو بدهد. علف هرز را باید کند اما گاهی کندن آن گران تمام می شود و باید دست نگه داشت تا زمان دیگری از راه برسد پس در زمان مناسب باید آنرا بکنی .هر کاری زمانی دارد و وقتی در زمان مناسب کار انجام نشود زیان از راه می رسد.
شیوانا ادامه داد اما نکته دیگری هم وجود دارد هر فرصتی مربوط به دوره خودش است. اگر زمانی را از دست دادی و ضرر کردی از آن باید بعنوان درس برای دوره و فرصت بعدی استفاده کنی.
مثال نهال باغ مثال فرهنگ و آداب صحیح است و مثال علف هرز مثال غلط های رایج و سنت های نامناسب اجتماع است.
تغییر فصل و دوره برای اینست که فرصت تازه ای برای بهتر کردن پیدا کنی

 

------------ --------- --------- --------- --------- ---------

در جوامع امروزی هم گاهی اصلاحات ساختاری جامعه کاری مشکل است و باید تا رسیدن زمان مناسب صبر نمود

 


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در چهارشنبه 1388/08/20 و ساعت 16:36

به خودم قول می دهم دیگر دلم برایت تنگ نشود

 

قول می دهم دیگر با ترنم صدایت آسمان چشمانم بارانی نشود

 

قول می دهم دیگربا تصور چهره زیبایت عاشق نی غریب

 

چشمانت

 

نشوم

 

قول می دهم دیگر با خاطرات زندگی نکنم

 

قول می دهم دیگر به کلبه دلتنگی ات نیایم

 

قول میدهم دیگر اشکهایم آبرویم را به تاراج نبرد

 

قول میدهم دیگر ستاره ی آرزویت را کم فروغ نکنم

 

قول میدهم آسمان دلم را با ستاره وجودت گل باران نکنم

 

قول میدهم دلم را اززیر پایت بردارم

 

قول میدهم دیگرآسمان ، ابراها را در روزهای دلتنگی ام نگریاند

 

قول میدهم دیگر نفسهایم را به عشق تو نکشم

 

قول میدهم دیگر در کلبه دلم جایت ندهم

 

...

 

ای مهربان

 

ای دوست

 

میدانم

 

خوب میدانم

 

و خوب میدانی

 

رویای جاوید زندگی ام تنها تویی

 

تنها روزنه ی شادی من ، خیال لحظه های زیبای با تو بودن

 

است

 

تلخی جدایی ات ، کامم را تلخ نمی کند چرا که شیرینیه بوسه

 

عشقت تا ابد جاوید است

 

می ستایمت به خوبی و پاکی

 

و به عظمت عشق سوگند

 

زنده ام ، تنها با یادت

 

و چه شیرین است در فراغ یوسف گریستن

 

بویش را از خاطرات گرفتن

 

و ارام گرفتن با عطر خوش مهربانی

 

نازنینم

 

خوب می دانم نمی توانم به هیچ کدام از قولهایم عمل کنم

 

چرا که رنگین کمان آسمان زندگی ام با هفت رنگ وجود

 

مهربانت رنگین شده

 

پس تا زنده ام می تازم.

 


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در یکشنبه 1388/08/17 و ساعت 12:56

...ادامه از شماره قبل

 

ما توسط كارهايي كه مي كنيم شكل داده مي شويم. در نهايت، اين اعمال ما است كه
ما را مي سازد.

كارهايي كه مي كنيم، رفته رفته، خالق زندگي ها و روح هاي ما مي شوند.آنچه در زندگي انجام مي دهيم، تعيين مي كند كه چگونه خودمان را خلق مي كنيم. رفتارما در زندگي تعيين كننده ي جهت سفر روح ما است، راهي كه در آن پيش خواهد رفت، دنياهاي تازه اي كه كشف خواهد كرد.

اگر آگاه باشيم كه اين رفتار ما است كه ما را مي سازد، آنوقت شايد اين ديدگاه كه زندگي عبث و بي معني است، اعتبار خودش را ازدست بدهد. آنوقت شايد اين فكر كه «زندگي يك رنج »، نيز
 به نظر خطا بيايد.

آنوقت شايد نگرش ضد زندگي به نظرمان غيرمذهبي برسد.

ولي ما تاكنون به نام مذهب فقط انكار و نفي زندگي را آموخته ايم. تااينجا، واقعيت اين است كه كل مذهب فقط مرگ گرا بوده است و نه زندگي گرا.آنچه پس از مرگ مي آيد مهم بوده است، نه آنچه پيش از مرگ وجود دارد!

تاكنون، ديدگاه مذهب اين بوده كه به مرگ حرمت نهد ، نه به زندگي.

در هيچ كجا حرمت به گل زندگي يافت نمي شود.

در همه جا فقط تحسين و تمجيد از گل هاي مرده و پژمرده وجود دارد، گل هايي كه به گور

رفته اند.

تاكنون، تمام توجه مذهب به اين بوده كه پس از مرگ چيست __ بهشت، رستگاري، نيروانا.

گويي آنچه كه پيش از مرگ وجود دارد ابداً مورد علاقه ي مذهب نيست.

مي خواهم به شما بگويم كه اگر قادر نباشيد از آنچه كه پيش از مرگ وجود دارد مراقبت كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود از آنچه كه پس از مرگ مي آيد، مراقبت كنيد. اگر آنچه را كه اينجاست، پيش از مرگ وجود دارد، بي معني ببينيم،

نمي توانيم هيچ ارزش و مقامي براي معني آنچه كه پس از مرگ مي آيد پرورش دهيم.

آمادگي براي مرگ بايد توسط تمام چيزهايي كه در اينجا و در اين زندگي وجود دارد صورت بگيرد.

اگر دنيايي ديگر پس از مرگ وجود داشته باشد، درآنجا نيز ما فقط قادر خواهيم بود آنچه را كه در اينجا و در اين دنيا ساخته ايم ببينيم. ولي تاكنون تنها چيزي كه تبليغ شده، ترك كردن و وانهادن اين دنيا بوده است.

مي خواهم به شما بگويم كه هيچ خدايي به جز خود زندگي وجود ندارد. نمي تواند وجود داشته باشد.

همچنين مايلم به شما بگويم كه تلاش براي كامل كردن هنر زندگي، كوشيدن براي كامل ساختن هنر مذهب است، وتجربه كردن آن حقيقت غايي در خود همين زندگي، نخستين گام براي رستگاري نهايي است.

كسي كه خود زندگي را از دست بدهد، به يقين هر چيز ديگر را از دست داده است.

بااين حال، رويكرد انسان تا اين زمان دقيقاً مخالف اين بوده است. آن رويكرد به شما مي گويد كه زندگي را ترك كنيد، دنيا را وانهيد. از شما نمي خواهد تا در زندگي جست و جو كنيد. از شما درخواست نمي كند تا هنر زندگي كردن را بياموزيد. آن رويكرد همچنين به شما نمي گويد كه اينكه زندگي را چگونه احساس مي كنيد، بستگي به اين دارد كه چگونه به آن نگاه مي كنيد. اگر زندگي به نظر تاريك و مصيبت بار مي آيد به سبب روش زندگي كردن غلط شماست.

اگر بدانيد كه چطور درست زندگي كنيد، همين زندگي همچنين مي تواند بارشي از بركات باشد.

من دين را هنر زندگي كردن مي خوانم. مذهب نفي و انكار زندگي نيست، پلكاني است براي رفتن به ژرفاي زندگي.

دين پشت كردن به زندگي نيست، بلكه بازكردن كامل چشم ها به زندگي است.

دين فرار از زندگي نيست، دين نامي است براي درآغوش كشيدن زندگي به طور كامل.

دين يعني رويارويي تمام با زندگي.

شايد به سبب همين سوء تفسيرها باشد كه فقط مردمان سالخورده علاقه اي به مذهب
نشان مي دهند.

به معابد و پرستشگاه ها برويد و فقط مردمان سالمند را در آن ها خواهيد يافت. جوانان را در آنجا نخواهيد ديد. چرا؟ فقط يك توضيح مي تواند وجود داشته باشد: تاامروز، مذاهب ما مذاهب مردمان سالخورده بوده اند، مذهب كساني كه به مرگشان نزديك مي شوند، كساني كه اينك ترس از مرگ آنان را دنبال مي كند و حالا به "پس از مرگ" علاقمند شده اند و مي خواهند بدانند كه پس از مرگ چه چيزي وجود دارد.

مذهبي كه بر اساس فلسفه ي مرگ شكل گرفته چگونه مي تواند تمامي زندگي را
 تحت تاثير قرار دهد؟

مذهبي كه به مرگ مي انديشد چگونه مي تواند اين دنيا را مذهبي كند؟ نمي تواند.

حتي پس از پنج هزار سال آموزش مذهبي، دنيا از بي ديني به بي ديني بيشتر فرو مي رود.

باوجودي كه از نظر معابد و مساجد و كليساها و كشيشان، آموزگاران و مرتاضان كمبودي در اين سياره وجود ندارد، ولي مردم آن قادر نبوده اند كه مذهبي شوند. و قادر هم نخواهند بود، زيرا خود پايه ي مذهب اشتباه است.

پايه ي مذهب، به جاي زندگي، مرگ شده است.

به جاي گل هاي شكوفا، نقطه ي توجه مذهب، گور است.

جاي شگفتي نيست كه اگر مذهب مرگ گرا قادر نيست قلب زندگي را به هيجان در آورد.

مسئول تمام اين ها كيست؟

در طول اين سه روز، مايلم مذهب زندگي را مورد بحث قرار دهم و براي اين، نياز است كه نخست يك نكته ي كليدي درك شود. تاكنون به جاي فهميدن و اكتشاف نيروي جنسي، همه كار براي پنهان كردن، سركوب و فراموشي اين حقيقت اصلي زندگي انجام شده است. و اثرات نامطلوب اين تلاش براي فراموشي و انكار آن در سراسر دنيا منتشر شده است.

در زندگي معمولي انسان ها عنصر مركزي چيست؟ خدا؟ روح ؟ حقيقت؟ نه.

در هسته ي دروني انسان ها چيست؟

در ژرفاي قلب انسان __ كسي كه هرگز در راه معنويت نبوده است و هيچ راه روحاني را نپيموده است ___ چيست؟ نيايش؟ اخلاص؟  نه، ابداً .

اگر به نيروي حياتي يك انسان معمولي بنگريم، نه خدا را خواهيم ديد و نه اخلاص و نه نيايش و نه عبادت و نه مراقبه. چيزي بسيار متفاوت را خواهيم ديد.

آنوقت نياز به جست و جو براي خلق زيبايي و حقيقت در زندگي كجاست؟

مي خواهم به شما بگويم كه ما به يقين از اين زندگي خواهيم رفت، ولي هيچ راهي براي جدا شدن از خود زندگي وجود ندارد. ما اين منزل را ترك خواهيم كرد، از اين مكان خواهيم رفت، ولي جوهره ي زندگي با ما مي ماند __ ما همان هستيم. مكان عوض مي شود، منزل عوض مي شود، ولي زندگي؟ زندگي با ما خواهد بود.

مطلقاًُ هيچ راهي براي خلاصي از آن وجود ندارد.

 


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در یکشنبه 1388/08/17 و ساعت 12:54

 

من محتاج توام

 

از عشق که....نه....


اما از عاقبت بی عقوبت! این همه فاصله،


از انتهای نامعلوم این کوچه های بی چراغ و چلچله!،


چرا.........می ترسم!......



من از لحظه ای که چشم های تو،


بین آوار این همه نگاه معنا دار گم شوند!


من از دمی که بازدم تو پاسخش نباشد،


می ترسم!

اما اگر راستش را بخواهی!


نمی دانم که از عاقبت این همه ترانه و نامه ی بی جواب!


می ترسم یا نه؟!


فقط می دانم که.....محتاجم!




محتاج سکوت ستاره!


محتاج لطافت صبح!


محتاج صبر خدا!


من محتاج ترانه های بی قفس ِ پر از کبوترم!

من محتاج واژه های ساده و بی تکلفم


واژه هائی که بشود با آب غسلشان داد!


من محتاج نگاهی از جنس آب و لبخندی از جنس صداقتم!


من محتاج عطر یک احساس باران زده ی نمناکم!

 


 

 

 

من محتاج توام!


محتاج نگاه تو،


محتاج لبخند تو،


محتاج احساس تو،


همین!


از این ساده تر و بی تکلف تر در کلام من نمی گنجد!


من محتاج توام که بیایی و مرورم کنی!


با یک هوا هق هق!


با یک جفت نگاه خیس!

من محتاج یک دنیا آسمان ابریم!


که ببارد،....که برای من بشود،


بهانه ای از جنس معجزه!


تا بگویم تو را به حرمت این ابرها که می گریند قسم!....

 


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه 1388/08/07 و ساعت 12:27

 

ای عاشقان،  ای عاشقان
فصل مـی و میـخانه شد
ای عارفان، ای عارفان
این خانقه، بتخانه شد
خورشید رویش بردمید
عقل از سرم،  پروانه شد
چشمش به چشم من جهید
قلب و دلم، مستانه شد
ای عاقلان، ای عاقلان
علم با عمل ، بیگانه شد
ای زاهدان،  ای زاهدان
زهد و ریا، از خانه شد
آتشكده روشن كنید
دیر مغان،  ویرانه شد
آتش به جان و تن زنید
پیر مغان، در خانه شد
شیرین عذارم سر رسید
 
آن آشنا، بیگانه شد
مهر از افق، سر بر كشید
ویرانه ها، سامانه شد 
آن دانه ها بر ریشه شد
 
این میوه ها، بر شانه شد
در آسمان،  مهرش دمید
فرش زمین ، جانانه شد
ای بلبلان ،  مستی كنید
گل بوته ها، گلخانه شد
پروانه ها، بازی كنید
شمع رخش ، پروانه شد
ای باده ها ، ای جامها
میخانه ها،  پر شانه شد
مطرب بزن،  ساز و نوا
کاین مه لقا، فرزانه شد
 ای عاشقان ، شادی كنید
مهر و وفا، پیمانه شد
پیمانه ها، برسر كشید
ساقی،  مه جانانه شد

 


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه 1388/08/07 و ساعت 12:26

 
چگونه مردم را به خود جذب کنیم

مقدمه:
شرط مي بندم شما هم كساني را مي شناسيد كه مثل آهن ربا مردم را به خود جذب مي كنند . دليل آن خوش قيافه ، پولدار يا زيرك بودن آنها نيست . كافي است چنين افرادي وارد محفلي ، نا آشنا شوند تا همه نگاه ها به سوي آنها بر گردد . اين نوع اشخاص با ورود به رستوران يا مجلس گفتگو توجه همه را جلب مي كنند و ديگران به طور غريزي احساس مي كنند آنها افرادي سرشناس اند .
اگر ايشان مجردند ، همه خواستار دوستي و برقراري ارتباطي نزديك با آنها هستند و اگر متأهل اند ، همسران شان از اين كه شريك زندگي آنها هستند ، به خود مي بالند . چنين افرادي اگر به چيزي نياز داشته باشند ، دوستان وفادارشان براي برآوردن خواسته شان به سختي تلاش مي كنند . ولي اندكي تأمل كنيد! آنها ، همان چيزهايي را دارند كه شما هم داريد ، شايد هم كم تر از آن.
پس رمز موفقيت شان در چيست ؟
اين همان پرسشي است كه پاسخ آن را در كتاب « چگونه مردم را به خود جذب كنيم » مي يابيد . آشنايي با روش هاي كوچك و آسان براي به دست آوردن موفقيت هاي بزرگ و دشوار ، به شما كمك خواهد كرد تا بتوانيد آنچه را مي خواهيد از هر كسي و در هر رابطه اي اعم از كار ، دوستي يا عشق ، به دست آوريد .
همه ما كمابيش با چنين روش هايي آشناييم. اما كساني در زندگي موفق ترند كه بيش از ديگران از اين شيوه ها استفاده كنند.
يكي از دوستان من به نام كارن در حرفه خود كه تزيين و مبلمان خانه هاست بسيار ماهر و مورد قبول است. همسر او نيز به همان اندازه در كار خودش كه ارتباطات است، شهرت قابل توجهي دارد. آنها دو پسر كوچك دارند.
در محيط كار همه مطيع كارن هستند و براي نظراتش ارزش قائلند. او در اين زمينه فردي سرشناس است.
با اين حال هميشه از اين مسئله شكايت دارد كه وقتي مي خواهد در مشكلات كاري همسرش به او كمك كند، يا وقتي درمسائل مربوط به مدرسه بچه هايش شركت كند، هيچ كس به حرف هاي او اعتنا نمي كند.
او يك بار از من پرسيد : « چه طور ميتوانم در يك جمع مورد توجه واقع شوم، طوري كه بتوانم نظر افرادي كه مرا نمي شناسند به خود جلب كنم يا حداقل آدم جالبي به نظر برسم؟ » روش هايي كه در اين بخش آمده ، به شما كمك مي كند تا به اين هدف دست يابيد . شما می توانيد با استفاده از اين روش ها درنظر هر كسی ، فردی خاص باشيد و در هر جمعی نظرها را به خود جلب كنيد، حتي اگر در آن جمع فردی بيگانه و ناآشنا باشيد.

بياييد از لبخند زدن شروع كنيم :
افراد موفق مي دانند يكی از قوی ترين سلاح ها لبخندشان است. به همين دليل كاری می كنند با اين شيوه بيشترين تأثير را بر بيننده بگذارند.
لبخندهاي كوتاه و مصنوعی، امروزه كاربرد چنداني ندارد و در هزارتوي دنيای امروز ديگر هيچ تأثيری را بر جای نمی گذارد. به رهبران بزرگ دنيا، كساني كه سخنرانی های اساسی ايراد مي كنند يا صاحبان شركت های معتبر و مشهور نگاه كنيد. هيچ يك از آنها را در حال لبخند زدن نمی بينيد. افراد با نفوذ و نامي نيز در همه طبقات اجتماعي اين چنين اند ، ولي وقتي خطوط لبخند بر چهره هاي شان نقش مي بندد آن قدر قدرتمند عمل مي كند كه دنيا را به لبخند زدن وا مي دارد .

لبخند اثر بخش :
وقتي مي خواهيد با كسي سلام و احول پرسي كنيد، ابتدا لبخند نزنيد، چون ارزش لبخندتان را از بين مي بريد. سعي كنيد لحظه اي به صورت او خيره شويد، سپس مكث كنيد، وضعيت روحي او را به طور كامل بررسي نماييد، آن گاه با لبخندي عميق، گرم و سرشار از توجه و علاقه به او نگاه كنيد. لبخندي كه چشمان تان را هم فرا گيرد .
اين لبخند مانند موجي گرم و گيرا مخاطب شما را دربر مي گيرد .
با اين تأخير كوتاه مخاطب شما احساس مي كند كه اين لبخند صادقانه و فقط متعلق به اوست.

زبان نگاه :
چشمان شما مانند مواد منفجره مي توانند احساسات مردم را به تكاپو و هيجان وا دارند. افراد موفق مي دانند كه نگاه هاي عميق و طولاني مي توانند بسيار مفيد باشند. بخصوص ميان دو جنس مخالف و در كارهاي اداري.
حتي زماني كه طرف مقابل از احساسات عاشقانه شما آگاه نيست زبان و نگاهي نيرومند مي تواند تأثيري عميق و نافذ بر زن و مرد بگذاريد. اين نوع نگاه توأم با ادراك و احترام، احساسات دروني شما را القاء خواهد كرد.

زبان نگاه ( براي زنان ) :
فكر كنيد چشمانتان با شيريني لذيذ و دلنشيني به چشمان مخاطب تان چسبيده است.
حتي بعد از پايان سخنانتان نيز به نگاه هايتان ادامه دهيد. اگر لازم است سويي ديگر را بنگريد، اين كار را به آهستگي و بدون جلب توجه انجام دهيد. آخرين چسبندگي هاي شيريني را آن قدر بكشيد تا سرانجام تمام شود.

زبان نگاه ( براي مردان ) :
هنگام حرف زدن با مردان از روش نگاه هاي پرنفوذ استفاده كنيد. ولي زماني كه مي خواهيد درباره مسائل شخصي صحبت كنيد از نگاه هاي كوتاه تري استفاده كنيد تا مخاطب تان احساس نكند مورد تهديد قرار گرفته يا منظور شما را به درستي درك نكرده است.
ولي در برخوردهاي روزمره، ارتباط چشمي خود را به تدريج افزايش دهيد و وقتي با زني همكلام شديد، از اين شيوه بيشتر استفاده كنيد.
اينك روش مهمي را مطرح مي كنيم كه باعث مي شود شما فرد پر منزلتي جلوه كنيد.

از دندان هاي خود بياويزيد :
افراد موفق در زندگي با اطمينان عمل مي كنند، با اعتماد به نفس حركت مي كنند، هميشه لبخندي توأم با غرور بر لب دارند و هيچ ترديدي به خود راه نمي دهند.
طرز رفتار شما نشان مي دهد كه شما مرد يا زني هستيد كه برجسته و ممتاز بودن عادت ذاتي شماست.
به اين روش تجسمي كه طرز سلوك شما را همچون فردي موفق آشكار مي سازد توجه كنيد. من آن را با اين عبارت مي خوانم: "با دندان هاي خود بياويزيد".
فرض كنيد، يك گيره آهنين كه در سيرك با دندان از آن آويزان مي شوند، به چهار چوب دري كه مي خواهيد از آن عبور كنيد آويخته باشند. آن را با دندان مي گيريد و در حالي كه محكم در ميان دندان هاي خود نگاه داشته ايد شما را به بالاترين نقطه مي رساند. وقتي از دندان هاي خود آويزان باشيد، همه عضلات شما در بهترين حالت خود كشيده مي شوند.
حالا آماده ايد تا مردم را در جايي كه مي خواهيد به خود جذب كنيد يا كارهاي روزانه خود را انجام دهيد يا آن جا كه تنها فرد مهمي به نظر برسيد، فرود بياييد.

تكيه گاه بچه هاي بزرگ باشيد :
نخستين واكنش شما در برابر فردي كه براي اولين بار او را ملاقات مي كنيد، ذهنيتي به وجود مي آورد كه تمامي روابط شما در آن شكل مي گيرد. اگر از كسي كه تازه با او آشنا شده ايد چيزي مي خواهيد، بايد به او ثابت كنيد كه خاص بودنش رادرك مي كنيد.
شيوه اي كه در اين جا به آن اشاره مي كنيم، به شما قدرتي مي بخشد تا بتوانيد هر چه را از ديگران مي خواهيد، به سادگي به دست آوريد. من اين روش را تكيه گاه بچه هاي بزرگ مي نامم.
اين نقطه اتكا را در اختيار هر كسي كه ملاقات مي كنيد قرار دهيد. درست در لحظه اي كه به شخص جديدي معرفي مي شويد به او پاداش دهيد. همان لبخند گرمي را كه به بچه بازيگوشي كه از روي پاهاي شما جست و خيز مي كند مي زنيد و همان توجهي را كه نسبت به او داريد، در مورد آشناي جديد خود دلنشين دهان بي دندان بچه را از او تحويل بگيريد. وقتي فرد جديد، بتواند كاملاً به شما تكيه كند، يعني شما خاص بودن او را درك كرده ايد!

دوست قديمي سلام :
وقتي با كسي برخورد مي كنيد، تصور كنيد دوست قديمي شماست و ازاين كه فراز و نشيب زندگي، شما رامدت ها از هم دور كرده ناراحت بوده ايد. ولي حالا خدا را شكر مي كنيد كه اين ديدار سبب شده تا به دوست خود برسيد! تجسم اين تجربه لذتبخش، زنجيره اي از واكنش هاي مطلوب را درشما ايجادمي كند. از باز شدن ناخودآگاه گره ابروها گرفته تا حالت قرار گرفتن انگشت هاي پا و يا هر چيزي كه سبب بروز عكس العمل مي شود.
اگر مي خواهيد مردم به شما علاقه مند شوند، بايد به آنها نشان دهيد چه قدر دوستشان داريد! وقتي به دوستي قديمي مي رسيم، بدون كمترين تأملي، سرشار از گرمي و محبت با او روبه رو مي شويم، ناخودآگاه خنده بر لب هايمان مي نشيند، حلوتر مي رويم، نگاه هايمان مهربان و دوستانه مي شود و سرانجام براي در آغوش گرفتنش به سويش مي شتابيم. ولي اغلب وقتي با فردي نا آشنا روبه رو مي شويم، با خجالت يا بي تفاوتي، احساس ناخوشايندي را به او منتقل مي كنيم كه باعث سردي رابطه مي شود.
به اين شيوه تجسمي توجه كنید. با بكارگيري اين روش مطمئناً در نخستين ملاقات با هر كسي، برخورد گرمي را با او خواهيد داشت.

اينك روش هايي را كه به شما كمك مي كنند تا بتوانيد درنظر همه جلب توجه و خوش برخورد جلوه كنيد را ياد گرفته ايد ، ولي كار هنوز تمام نشده است . علاوه براين كه مي خواهيد مورد علاقه و اقع شويد، بايد مورد اعتماد، باهوش و داراي اعتماد به نفس باشيد.
سه شيوه بعدي به شما كمك مي كنند تا به اين اهداف دست يابيد.

حركات حاكي از بي قراري بروز ندهيد :
در برخورد با ديگران ، اگر مي خواهيد مورد اعتماد واقع شويد، همه حركات ناشيانه و غير ضروري خود را سركوب كنيد. حركات حاكي از بي قراري، اين احساس را درمخاطب شما ايجاد مي كند كه در جايي مرتكب اشتباه شده ايد يا دروغ مي گوييد.
اين شيوه شما را ياري مي دهد تا كاملاً قابل قبول و مورد اعتماد به نظر برسيد.

حركات غير ضروري را حذف كنيد :
وقتي با كسي صحبت مي كنيد به خارش بيني تان كه مي خارد، وزوز گوش تان كه صدا ميكند يا درد پاي تان، توجهي نكنيد. وول نزنيد، به خود نپيچيد، و يا جايي از بدن تان را نخارانيد.
از همه مهم تر اين كه دست هاي خود را از صورت تان دور نگاه داريد. حركات دست در نزديکي صورت و حركاتي ازاين قبيل موجب مي شود شنونده در صحت حرف هاي شما ترديد كند.
نيازي نيست كه زبان اشارات را به طور كامل بياموزيد. شما از طريق كسب تجربه و گذر زمان با مهارت هاي رفتاري و ديداري آشنا خواهيد شد. اغلب مردم مي دانند اگر مخاطب بي توجهي كند يا جاي ديگري را نگاه كند، به اين معني است كه حرف هاي گوينده برايش جالب نيست. وقتي مخاطب قادر به تحمل حضور شما نباشد، با دست كشيدن به پشت گردن خود واكنش نشان خواهد داد. وقتي مخاطب به شما احساس برتري كند، با دست هايش بازي خواهد كرد.
پس ياد بگيريد هر وقت مخاطب تان خسته شد و شروع به بروز عكس العمل كرد ، بي درنگ كانال سكوت را انتخاب كنيد.

كانال سكوت را انتخاب كنيد :
اگر مي خواهيد در نظر مردم فردي باهوش جلوه كنيد، به دقت به آنها بنگريد، سعي كنيد احساس شان را درباره حرف هايي كه مي زنيد درك كنيد و پاسخ خود را مطابق با آن فراهم كنيد.
سعي كنيد هميشه در دو جهت سخن بگوييد: احساس خود را بيان كنيد در حالي كه مراقب واكنش مخاطب تان نيز هستيد. به اين ترتيب ، حركت بعدي خود را مطابق با آن طراحي كنيد و همه خواهند فهميد كه شما حواس تان جمع است و از هيچ چيزي غافل و بي خبر نيستيد و در نتيجه آدم باهوشي به نظر خواهيد رسيد.

همه چيز را قبلاً تجربه كنيد :
كارشناسان معتقدند اگر قبل از انجام كاري، رفتار خود را در ذهن مجسم كنيم، صداها را در ذهن خود بشنويم و نوع حركات را مرور كنيم، مي توانيم آن فعاليت را بسيار مؤثرتر انجام دهيم.
استفاده از قوه تخيل و تجسم در كارها، در انجام هر عملي مؤثر خواهد بود. از جمله در حرفه هاي ارتباطي.
به اين روش تجسمي كه در انجام همه فعاليت ها مؤثر است، توجه كنيد. اين روش را قبل از رفتن به مهماني ها، سمينارها يا جلسات مهم به كار ببنديد. همه آنچه را كه قرار است اتفاق بيفتد، قبلاًَ در ذهن خود مجسم كنيد.

 


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه 1388/08/07 و ساعت 12:26

معجزه واقعي

شما در مورد زنده کردن لازاروس و راه رفتن مسیح روی آب برایمان سخن گفتید.ولی آن معجزه ای که خود شماست چه؟ شما ببرها را به بره و گوریل ها را به بودا، جنگجوها و اندیشمندان را  به افرادی بی ذهن تبدیل کرده اید و در این کویر، واحه ای خلق کرده اید.باگوان، لطفاٌ از معجزه ای که خود شما هستید برایمان سخن بگویید.

 زرینZarrin، من اعتقادی به معجزات ندارم، ولی بااین وجود معجزات اتفاق می افتند. چون من به آن ها عتقادی ندارم، نمی توانم ادعا کنم که عامل هستم. فوقش این است که من خودم نیز مشاهده گر آن ها هستم.

معجزاتی که  انجام شده كه پیش پاافتاده هستند: راه رفتن روی آب، یا تبدیل آب به شراب و یا بازگرداندن لازاروس از مرگ به زندگی. به نظر من این ها معجزه نیستند.

به یاد یکی از بزرگترین عرفایی افتادم که این سرزمین تولید کرده است: راماکریشنا. او یکی از ساده ترین انسان های ممکن بود. یک روز مردی که بخاطر معجزاتش مشهور بود به دیدار او رفت. راماکریشنا در کنار رودخانه داکشینشاور  Dakshineshwarکه نزدیک کلکته است نشسته بود: جایی که رود گنگ بسیار فراخ و زیبا می شود. آن مرد قدیس از کراماتی که داشت بسیار مغرور بود و با این هدف آمده بود که به راماکریشنا نشان بدهد که دیانت او بی ارزش است.

با نخوت زیاد و با نفسی مغرور به او گفت، "چرا اینجا بیکار زیر درختی نشسته ای؟  بیا پیاده به روی آب گنگ راه برویم." راماکریشنا گفت، "تو راه زیادی آمده ای. فقط قدری استراحت کن و سپس با هم برای  پیاده روی بر آب گنگ خواهیم رفت."

مرد نشست و راماکریشنا گفت، "می توانم یک سوالی بپرسم؟ چقدر طول کشید که هنر راه رفتن روی آب را آموختی؟" مرد گفت، "تقریباٌ سی و شش سال."

راماکریشنا خندید و گفت، "وقتی من بخواهم به آن سوی رودخانه بروم ،  فقط دو پایسا (دوصدم روپی م) می پردازم. آن را هم مرد قایقران که می داند من مرد فقیری هستم از من نمی گیرد. تو سی و شش سال را تلف کردی فقط برای هنری که دو پایسا ارزش دارد. باید خیلی احمق باشی!"

حتی اگر روی آب هم راه بروی این تو را روحانی نمی کند، به تو لمحه ای از الوهیت نمی بخشد. برعکس، تو را بیشتر از خداوند دور می کند. موجودی نفسانی می شوی، زیرا می توانی کاری را بکنی که دیگران نمی توانند انجام دهند.

مسیح لازاروس را زنده می کند. طبیعی است که معجزه ای بزرگ به نظر بیاید ، ولی چنین نیست، زیرا لازاروس متحول نشد. و چند سال بیشتر زندگی کردن و تکرار همان کارهای قدیم چه فایده ای دارد، او باید که روزی بمیرد. بازگشتن او از مرگ به زندگی به او چیزی از ابدیت نبخشید. همین داستان در زندگی گوتام بودا اتفاق افتاد و در اینجا می توانید تفاوت بین یک معجزه ی واقعی و معجزه ی کاذب را ببینید.

پسر خردسالی مرد و او تنها امید در زندگی مادرش بود. پدرش قبلاٌ مرده بود و سایر خواهران و برادرانش مرده بودند و آن مادر فقط بخاطر وجود این پسر زندگی می کرد. و سپس این پسر نیز از دنیا رفت. مادر تقریباٌ دیوانه شده بود. او گریه وزاری می کرد و از هرکس که می دید می پرسید، "نام ونشان طبیبی را به من بدهید که بتواند پسرم را شفا بدهد، زیرا من نمی توانم بدون این پسر زنده بمانم. سایر فرزندانم و شوهرم همگی مرده اند. من زخم های زیادی داشته ام ولی همه را بخاطر وجود این پسر تحمل کرده ام و اینک او نیز رفته است." کسی به او گفت،"نگران نباش، همین امروز گوتام بودا به شهر آمده است. او در خارج از شهر در یک انبه زار اقامت دارد. پسرت را نزد او ببر."

آن زن جسد پسرش را برداشت و با امید و اشتیاق فراوان به دیدار بودا شتافت. جسد پسر را کنار پای بودا قرار داد و گفت، "اگر تو واقعاٌ روحانی هستی، اگر بیدار شده ای، پس زندگی پسرم را به او بازگردان." گوتام بودا گفت، "این مشکل نیست. فقط باید یک شرط را برآورده کنی." زن گفت، "هرشرطی باشد انجام می دهم." بودا گفت، "شرط بزرگی نیست. من می دانم که تمام روستای تو تخم خردل پرورش می دهند. فقط برو و از هرخانه ای مشتی تخم خردل بیاور." زن شروع کرد به دویدن و گفت، "من تا چند دقیقه دیگر برمی گردم." بودا گفت، "تو تمام شرط مرا نشنیده ای. شرط این است: تخم خردل باید از خانواده ای آورده شود که در آن هرگز کسی نمرده باشد."

زن چنان در مصیبت خودش غرق بود که نکته را نگرفت. دوید و از هرخانه به خانه ای رفت. و مردم به او می گفتند، "هرچقدر که تخم خردل بخواهی به تو می دهیم. اگر پسرت بتواند زنده شود، ما تمام محصول خود را به تو می دهیم. ولی محصول ما کمکی نخواهد کرد زیرا در خانواده ی ما اشخاص زیادی مرده اند و نمی توانی خانواده ای را پیدا کنی که کسی در آن نمرده باشد."

درهر خانواده تعداد مردگان بیش از تعداد زندگان است. پدر و پدربزرگ و اجداد تو همگی مرده اند ،  از زمان آدم و حوا، مردم کاری جز مردن نداشته اند! صف مردگان در پشت سر هر انسان بسیار طولانی است! ولی آن زن به هرخانه ای سر می زد و آهسته آهسته، با آمدن عصر هشیار شد. اشک هایش خشک شدند؛ نزد بودا برگشت و پای او را لمس کرد و گفت، "پسر را فراموش کن، در این دنیا هرکسی باید بمیرد. مهم نیست که چه وقت انسان می میرد. تو مرا به سلوک مشرف کن تا من هم بتوانم تجربه ی بی مرگی را احساس کنم و چیزی از ابدیت و جاودانگی را تجربه کنم."

بودا گفت، "تو باهوش هستی و نکته را درک کردی." آن زن یک سالک شد و نه یک سالک معمولی. او قبل از وفات بودا به اشراق رسید. او نخستین  زنی از مریدان بود که به اشراق رسید. نامش کیشا گوتامیKisha Gautami بود. من این را یک معجزه می خوانم. درظاهر چنین به نظر می رسد که زنده کردن لازاروس یک معجزه است. ولی چه فایده؟  او باردیگر خواهد مرد: تو مزه ای از جاودانگی به او نداده ای. معجزات واقعی برای ذهن معمولی نامریی هستند. من اعتقادی به این معجزات ندارم، زیرا این ها معجزه نیستند.

زرین، تو از معجزات من می پرسی. من هرگز کاری را عمداٌ انجام نداده ام، زیرا انجام عمدی هر عمل، رفتن برخلاف جریان هستی است. من کاملاٌ در حالت رهاشدگیlet-go هستم. آری؛ اتفاقاتی در اطراف من رخ داده اند. من نمی توانم برای این کارها اعتباری برای خودم منظور کنم، زیرا من کاری انجام نداده ام.

مردم برای نخستین بار اسرار عشق را شناخته اند و به رموز زندگی پی برده اند. مردم وارد درون خودشان شده اند و وارد ذهنیاتشان شده اند، جایی که انسان با خودش دیدار می کند.و بزرگترین معجزه در دنیا همین است: دیدار با خود.مردم ساکت و آرام و باصفا و متین گشته اند. اشخاص در وجودشان به یک واحد زنده تبدیل شده اند. چنان هماهنگی برایشان رخ داده که تمام زندگیشان از موسیقی و شعر به ارتعاش در آمده است.

من افلیج هایی را دیده ام ،  و تقریباٌ همه کس توسط جامعه فلج شده است ،  که قوت گرفته و با شدت به رقص پرداخته اند. چنان با تمامیت و شدت رقصیده اند که رقصنده ازبین رفته و فقط رقصیدن باقی مانده است. چنان آواز خوانده اند که آوازخوان ازمیان رفته و فقط آواز باقی مانده است.

این ها لحظاتی هستند که درهای الوهیت را می گشایند. این ها لحظاتی هستند که تو دیگر خود معمولیت نیستی، بخشی از آن غایت می شوی، بخشی از خود کیهانی.

معجزات این ها هستند. تبدیل آب به شراب عملی خلاف و جرم است و نه یک معجزه!! ولی من مردم خودم را دیده ام که بدون آب و شراب مست کرده اند و در آن مستی توانسته اند الوهیت خویش را درک کنند. ولی من هیچکاری انجام نداده ام. من سال های زیادی است که اینجا نبوده ام. روزی که من ناپدید شدم، معجزات در اطرافم شروع به رخ دادن کردند: عشق شکوفا گشت، مردم از خواب هزاران ساله بیدار شدند.

ولی نمی توانی این چیزها را به من نسبت بدهی. فوقش این است که وجود من یک تسهیل گر است. شاید چیزی را در شما برمی انگیزاند و شما را دگرگون می کند و به شما رویاهای تازه و واقعیت های تازه و فضاهای تازه می بخشد. ولی به یاد داشته باش، نباید از من تشکر کنید. باید از خود جهان هستی تشکر کنید که این فرصت را به شما داده است. مردمانی که معجزات را به خودشان نسبت می دهند مردمان مذهبی نیستند. آنان حتی مزه ی روحانیت را نچشیده اند.

انسان روحانی بعنوان یک شخص غایب است و همچون یک حضور وجود دارد ،  فقط یک نور. این به تو بستگی دارد که آیا از آن نور مشتعل بشوی یا نشوی. آن نور در دسترس است: می توانی از آن استفاده کنی و خودت نور بشوی؛ این تصمیم خودت است. بنابراین اگر می خواهی معجزه ببینی می توانی شاهد رخ دادن آن در زندگی خودت باشی. تمام معجزات دیگر تقریباٌ افسانه اند. هیچکس روی آب راه نرفته است. این فقط در مورد مسیح نیست ،  در مورد همه است: ماهاویرا یا بودا یا بودی دارما یا زرتشت، معجزات زیادی در اطراف آنان رخ داده است ،  و آن معجزات بسیار پیش پا افتاده هستند. معجزات واقعی نامریی هستند و در تاریخ ثبت نشده اند زیرا فقط کسی که  وارد آن روند معجزه می شود آن را می داند، و حتی خودش نمی تواند آن را اثبات کند و برایش سند بیاورد.

من در اینجا یک تماشاگر بوده ام. من شما را دیده ام که از مرگ به زندگی تغییر کرده اید؛ شما را دیده ام که از تاریکی به نور درآمده اید و دیده ام که شما از زندگی دروغین به شکوه حقیقت رسیده اید. ولی من یک تماشاگر هستم من یک عامل نیستم؛ تمام اعتبار آن به خود جهان هستی برمی گردد.

ادامه دارد....

 


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه 1388/08/07 و ساعت 12:25

بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...

  ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ...

  روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

  ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش.

  من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.

  کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟

  هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟

  بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم:

همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!

ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:

تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟

گفتم: نه !

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟

با درماندگي گفتم: آره، .... نه، ... نمي دونم !!!

  ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ...

  حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.

  ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟

جواب دادم: نه !

ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني

 


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه 1388/08/07 و ساعت 12:24

دل روشـــــنی دارم ای عشـــق

 

مرا می شناسی تو ای عشق

 

من از آشنایان احساس آبم

 

و همسایه ام مهربانی است

 

و توفان یک گل مرا زیر و رو کرد

 

پرم از عبور پرستو

 

صدای صنوبر

 

سلام سپیدار

مرا می شناسی تو ای عشق

 

که در من گره خورده احساس رویش

 

گره خورده ام من به پرهای پرواز

 

گره خورده ام من به معنای فردا

 

دل تشنه ای دارم ای عشق

 

مرا خنده کن بر لبانی

 

که شب را نگفتند

 

مرا آشنا کن به گلهای شوقی

 

که این سو شکستند و آنسو شکفتند

 

دل نورسی دارم ای عشق

 

مرا پل بزن تا نسیم نوازش

 

مرا پل بزن تا تکاپوی خورشید

 

دل عاشقی دارم ای عشق

 

صدایم کن از صبر سجاده ی شب

 

صدایم کن از سمت بیداری کوه

 

تورا میشناسم من ای عشق

 

شبی عظر گام تو در کوچه پیچید

 

من از شعر، پیراهنی بر تنم بود

 

به دستم چراغ دلم را گرفتم

 

ودر کوچه عطر عبور تو پر بود

 

و در کوچه باران چه یکریز و سرشار

 

گرفتم به سر چتر باران

 

کسی در نگاهم نفس زد

 

و سرتاسر شب پر از جستجوی تو بودم

 

و سرتاسر روز پر از جسجوی تو هستم

 

صدایم کن ای عشق

 

صدایم کن از پشت این جستجوی همیشه


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه 1388/08/07 و ساعت 12:22

یه کلاغ و یه خرس سوار هواپیما بودن

 کلاغه سفارش چایی میده چایی رو که میارن

یه کمیشو میخوره باقیشو می پاشه به مهموندار
مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟


کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه

 پررو بازی!

چند دقیقه میگذره باز کلاغه سفارش نوشیدنی میده

 باز یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار


مهموندار میگه : چرا این کارو کردی؟

کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه

پررو بازی !

بعد از چند دقیقه کلاغه چرتش میگیره
 
خرسه که اینو میبینه به سرش میزنه که اونم یه خورده تفریح کنه ...


مهموندارو صدا میکنه میگه یه قهوه براش بیارن

قهوه رو که میارن
یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار

مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟
 
خرسه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه

 پررو بازی!!!!


اینو که میگه یهو همه مهموندارا میریزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپیما میبرن که
بندازنش بیرون


خرسه که اینو میبینه شروع به داد و فریاد میکنه

کلاغه که بیدار شده بوده بهش میگه:

آخه خرس گنده تو که بال نداری مگه


مجبوری پررو بازی دربیاری
!!!!!!!

 


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه 1388/08/07 و ساعت 12:21

وقتی پسرا دور هم جمع می شن!!!ا

 

 

آلمان ، درباره ی سیاستهای دولت حرف می زنن! 

پاكستان ، یه باند قاچاق تریاك تشكیل میدن! 

عراق ، برای حمله به سربازهای آمریكایی نقشه می كشن! 

افغانستان ، اگه پول نداشته باشن كار می كنن و اگه پول داشته باشن می خوابن! 

آذربایجان ، یه بطری آب پرتقال می خرن و با هم می خورن! 

مصر ، میرن یه جا می شینن قلیون می كشن! 

امارات متحده ی عربی ، ۴ نفرشون دست می زنن و یه نفرشون می رقصه! یا میرن دنبال خانوم!! 

روسیه ، از همدیگه رشوه می گیرن! 

ژاپن ، هیچوقت ۵ نفر دور هم جمع نمیشن! چون همیشه حداقل ۳ نفرشون كار دارن! 

هند ، یا با همدیگه می رقصن و یا میرن سینما و رقص تماشا می كنن! 

كوبا ، هر وقت ۲ نفر یا بیشتر یه جا جمع بشن از كاسترو تعریف می كنن! 

كره جنوبی ، با هم یه شركت راه میندازن و یه كالای ژاپنی رو كپی می كنن! 

توی چین ، اینها که دیگه روی هر چی متقلبه کم کردن کافی یه چیزی یه جای دنیا ساخته شه 3 سوت نزده کپی میکنن

 

 

مكزیك ، دو نفرشون دوئل می كنن و یه نفرشون ناظر دوئل میشه و دو نفر دیگه هم گیتار می زنن! 

 


ایران ، یا پشت سر بقیه غیبت می كنن یا روزنامه راه میندازن یا یه جلسه ی

سخنرانی ترتیب میدن  یا از حرف زدن و سوتی های همدیگه ایراد می گیرن یا یه نفرشون رو

میذارن وسط و ۴ نفرشون متلك بارونش می كنن یا الكی می خندن یا یه پیتزا فروشی باز می

 كنن یا بدون هیچ صحبتی می ایستن و چشم و سرشون رو می چرخونن و مردم رو سرکار میذارن و در همه حالات فکر این هستن که چجوری واسه  دخترا چرب زبونی کنن و سرشون و شیره بمالن.
 


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه 1388/08/07 و ساعت 12:21

بخشش

حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است. مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان مي كرد.
حكايت اين است
:

مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت. بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند. پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند. كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند. روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند. گرچه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد
.
شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود، او همه ي كارگران را گرد آورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتنـد : آ« اين بي انصافي است. چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند. بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند. آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند آ
».
مرد ثروتمند خنديد و گفت: «به ديگران كاري نداشته باشيد. آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است؟» كارگران يكصدا گفتند : آ« نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است. با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم آ». مرد دارا گفت : آ« من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم.. من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نمي شود. من از استغناي خويش مي بخشم. شما نگران اين موضوع نباشيد. شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد. من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم. من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم.آ
»
مسيح گفت : آ« بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند. بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند. بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشـان مي شـود. امـا همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند.آ» شما نمي دانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد. او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما. از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد. بايد هم اينگونه باشد. بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است. دوزخ را همين خشكه مقدس ها و تنگ نظـرها برپـا داشتـه اند. زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نمي توانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند

 


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه 1388/08/07 و ساعت 12:21

گفتگو با خدا 2 

خواب ديدم با خداوند در ساحل رودخانه اي قدم مي زنم.
نا گهان فراز ها و نشيب هاي صعودم در زندگي،
همچون برق و باد از جلوي ديدگانم عبور كرد.
نيك نگريستم؛
در فرودهاي زندگيم،
هر كجا كه آسودگي و شادماني و لذت بود،
دو رد پا بر ماسه ها مشاهده ميشد.
اما در فراز هاي زندگيم،
هر كجا كه سختي و درد و رنج بود،
تنها يك رد پا مي ديدم.
گفتم: " اي خدا!
قرار بود كه تو همواره با من باشي،
اما در هنگام مصيبت و بلا،
آنگاه كه سخت به تو محتاجم،
چرا تو با من نيستي؟
رد پايت را نمي بينم؟ "
خداوند لبخندي زد و گفت:
" آن زمان كه تنها يك رد پا مي بيني؛
زماني است كه من تو را در آغوش خويش حمل مي كنم. "
خنديدم و گفتم : " و شايد من تو را در دل خويش!
"

(اشو)


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه 1388/08/07 و ساعت 12:20

جوک زنانه

کابینه زندگی مشترک: زن= وزیر سلب آسایش ، شوهر= وزیر کار ، مادر زن= وزیرجنگ ، مادر شوهر=وزیر اغتشاشات ، خواهر زن= جاسوس دو جانبه ، خواهر شوهر= وزیراطلاعات و بازرسی ، پدر زن= وزیر ارشاد ، پدر شوهر= رئیس تشخیص مصلحت !


می دونی بزرگترین حسن مجرد بودن چیه؟ از هر طرف تخت که عشقت بکشه می تونی بیای پایین!


 
به زی زی (زن ذلیل) می گن: ای زی زی (زن ذلیل)! چرا تو شستن ظرف ها به زنت کمک می کنی؟ میگه خوب اونم تو شستن لباس ها کمکم می کنه!



بچه: مامان! شاهزاده رویاها با اسب سفید یعنی چی؟ مامان: یعنی یه خری مثل بابات!



از یه دختر می‌پرسن: چرا شما به دوست پسراتون میگین BF ؟

میگه: آخه مخفف كلمات: بدبخت فلك زده است



روز قیامت خدا می گه مردای زن ذلیل برن اون طرف وایستن بقیه این طرف. همه مردا می رن تو قسمت زن ذلیل ها وی میستن به جز یک نفر. خدا هیجان زده می شه کلی اون مرد رو تشویق می کنه و بعد ازش می پرسه: تو چرا نرفتی اون طرف؟ آقاهه می گه: زنم گفته همین جا وایسا جُم نخور تا من برگردم.



وقتی زنت خونه نیست چه كار می‌كنی؟ استراحت. وقتی هست چی؟ استقامت!



اگر دیدی مردی در ماشین رو برای خانمش باز کرد مطمئن باشید که یا ماشین نو است یا خانم!

 
 

 

جوک مردانه

خداوند دید مرد گرسنه است نان را آفرید دید تشنه است آب را آفرید دید در تاریكی است نور را آفرید دید هیچ مشكل دیگه ای نداره زن را آفرید!



بیشتر مردها 2 آرزوی بزرگ دارند، اول داشتن خونه، دوم داشتن ماشین برای فرار از خونه!



مثل هندی : ریشه ی تمام نزاعها سه چیزند : زر ، زن ، زمین .



ضرب المثل ژاپنی: زنهای زشت همیشه در عشق صمیمی هستند.



سریع ترین دوربین جهان اختراع شد . این دوربین می تونه از خانوم ها در لحظه ای كه دهانشون بسته است عكس بگیره !



ضرب المثل روسی: دو چیز همیشه باید تازه باشند؛ عشق و تخم مرغ !



ضرب المثل آمریکایی: سه چیز را زود به زود عوض کن؛ زن، عشق و پیراهن زیر!



در پی کاهش جمعیت پسران نسبت به دختران: درخیابان: دختر:جـــــــــووون! جیگرتــــــــــــــــو! پسر: ایییییییییییش! گمشو! دختر: شماره بدم زنگ می‌زنی؟! پسر: واه واه ! مگه خودت برادر و پدر نداری! واسه چی مزاحم پسر مردم می‌شی !



مثل چینی :اگر میخواهی برای یك روز معذب باشی مهمانی كن و اگر می خواهی برای یك سال معذب باشی پرنده نگاهدار و اگر می خواهی مادام العمر معذب باشی زن بگیر

 


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه 1388/08/07 و ساعت 12:18

كيستي تو؟ 

  

نزديك ميشوي به من

  فرسنگها در من فرو ميروي

  در من خانه ميكني

  در من حضورميابي

  لحظه به لحظه هرجا و هر كجا

  توي انگشتهايم جاري ميشوي

  سطر به سطر خاطراتم را مي نگاري

  روي لبم مينشيني

  خنده ميشوي، حرف مي شوي

  دلم كه مي گيرد از چشمهايم ميباري

  كيستي ؟ كيستي تو؟

  كيستي تو كه اين همه

  در من بي تابي

  سزاوار حرفهاي عاشقانه اي

  كيستي تو كه ديدنت زندگي

  رفتنت مرگ است

  در من بمان

 از هنوز تا هميشه................

 

 


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه 1388/08/07 و ساعت 12:16

دسته بندی زیبای انسانها از دید دکتر شریعتی!


 

 

ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و ...
 
دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است
 
دسته اول 
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند. 

دسته دوم 
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است. 

دسته سوم 
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم. 

دسته چهارم 
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند
شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
 


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه 1388/08/07 و ساعت 12:15

چگونه خاطره های بد را از یاد ببریم؟

 در تحقيقي که در دانشگاه کلـورادو انـجام گـرفت، مشخص شـد که افراد ميتوانند توانايي سرکوب خاطرات احسـاسي را در خـود ايجاد کنند. ايـن تحقـيق فـعاليـت مـغز را در افراد تحـت آزمـايش کـه براي سرکوب خاطرات مربوط بـه تصـاوير منـفي تعليم ديده بودند، مـي سنجـيد و دو مکـانيـزم را در
قسـمت جلـو مـغز نشـان داد. ايـن تحقـيـق مـي تـوانـد بـه متخصصين بـالينـي کـمک کنـد روش هـاي درماني جديدي براي آنها که قادر به سرکوب خاطرات ناراحت کننده خود نيستند و با بيماري هاي اختلالات استرس، ترس مفرط، افسردگي، اضطراب، و سندرم وسواس در ارتباط است، ابداع کنند.

محقق اين تحقيق مي گويد، "ما در اين تحقيق نشان مي دهيم که افراد مي توانند با تمرين برخي خاطرات خود را در يک زمان خاص سرکوب کنند. ما تصور مي کنيم به مکانيزم هاي عصبي آن دست يافته ايم و اميدواريم که اين يافته هاي جديد و تحقيقات آتي، به رويکردهاي درماني-دارويي جديدي در درمان انواع مختلفي از اختلالات احساسي ختم شود."

"طي مرحله تمريني اين تحقيق، از شرکت کننده ها خواسته شد 40 جفت مختلف تصوير را به ذهن بسپارند که هر جفت از يک صورت انساني و يک تصوير اخلال گر مثل يک تصادف اتومبيل، يک سرباز زخمي، يک صحنه قتل وحشيانه، يا صندلي الکتريکي ساخته شده بود."

بعد از به خاطر سپاري هر جفت، از شرکت کننده ها خواسته مي شد به طريقي خاص به عکسها نگاه کنند و از آنها MRI گرفته مي شد. او مي گويد، "فقط تصاوير صورت هاي انساني به آنها نشان داده مي شد و اين خودشان بودند که مي توانستند تصميم بگيرند به تصوير اخلال گر فکر کنند يا نکنند."

"اسکن هاي مغزي گرفته شده طي اين تحقيق نشان دهنده هماهنگي سرکوب حافظه اي بود که در قشر جلويي مغز ايجاد مي شود. تيم تحقيق کشف کرده است که دو قسمت خاص از قشر جلويي مغز، هيپوکامپ و آميگدالا، که در يادآوري هاي تصويري رمزگذازي حافظه و بازيابي، و بازده احساسي دخيل هستند، در کنار هم براي سرکوبي خاطرات کار مي کنند. اين نتايج نشان ميدهد که سرکوبي خاطرات، حداقل در افراد غير-روانپزشکي، تحت کنترل بخش جلويي مغز، اتفاق مي افتد."

اين تحقيق نشان داده است که شرکت کننده ها روي خاطرات احساسي خود خوب تسلط داشته اند. و با بستن يک قسمت خاص از آن خاطرات، کاملاً مي توانستند پروسه بازيابي برخي خاطرات خاص را متوقف کنند. محققان تصور مي کنند که سرکوب کردن خاطرات مي تواند يک ويژگي کاملاً مثبت باشد.

خاطرنشان مي کنند که، "مشخص نيست که يک خاطره احساسي بسيار آسيب زا مثل يک تصاوف شديد، تا چه حد خود را در مغز انسان نشان مي دهد. مواردي هم وجود دارد که ممکن است فرد براي سرکوب کردن يک خاطره خاص، نياز به هزاران بار تمرين دارد."

"بحث خاطرات سرکوفته که روانشناس معروف دکتر سيگموند فرويد نيز روي آن کار کرده است، بحثي بسيار جدال انگيز است. امروزه بحث زيادي در اين مورد وجود دارد که آيا مي توان خاطرات سرکوفته را براي خاطرات خنثي شده استفاده کنيم يا نه."

"تصور مي کنم که مهمترين مسئله دراين زمينه اين است که افراد مکانيزم هاي عصبي مشخصي دارند که به دانشمندان اين امکان را مي دهد رويکردهاي درماني-دارويي جديدي براي آندسته از افراديکه از احتلالات احساسي رنج مي برند، کشف کنند."

 


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه 1388/08/07 و ساعت 12:15

مثل یک مرد بگویید "نه" !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوستی می خواهد که به او پول قرض بدهید یا با او کاری را شروع کنید. به او بگویید "من تو را بیش از اینکه این کار را بکنم دوست دارم." او به شما خواهد خندید، شما هم همینطور. او را به یک نوشیدنی دعوت کرده و صحبت را عوض کنید. و امیدوار باشید که او این فکر را فراموش کند.



چگونه دروغگو را تشخیص دهیم؟

همه ما در زندگی فرد دروغگویی را سراغ داریم. یک لاف زن حرفه ای. فردی که حتی اگر تلاش هم کند، باز هم نمی تواند از دروغ گفتن دست بردارد. او در مورد هر چیز و همه چیز دروغ می گوید. تعداد خانم هایی که با آنها قرار ملاقات گذاشته، مسائل کاری، استعدادهایش، تحصیلات و در یک کلام همه چیز. او می خواهد با این کار خودش را بزرگتر جلوه داده و در دیگران تاثیر بگذارد.

دلیل دروغگویی هر چیزی که باشد، کسی به این قبیل افراد احترام نمی گذارد. هیچ کس روی آنها حساب باز نمی کند و برای شخصیتشان نیز ارزش قائل نیست. من این کلام را بارها و بارها تکرار کرده ام: مرد است و حرفش.

توانایی تشخیص دروغ
اعماق وجود بیشتر انسانها پاک و محجوب است. آنها هر چقدر هم که تلاش کنند و دروغی بگویند که به اصطلاح مو لای درزش نرود، باز چشمانشان گویای تمام حقایق است. چشم ها هیچ گاه دروغ نمی گویند. اگر شما یک تبه کار حرفه ای هم باشید، چشمانتان هیچ گاه نمی توانند کسی را فریب دهند. پس چرا خودتان را بیهوده به زحمت می اندازید؟

من می توانم یک فرد دروغگو را زودتر از هر كسی شناسایی کنم. به راحتی توانایی تشخیص حقیقت را پیش از اینکه هیچ حرفی رد و بدل شود دارم. حرکات بدن گویای تمام حقایق هستند.

اما اگر مطمئن هستید که آنها در روز روشن در حال دروغ گفتن هستند، نباید به سرعت عکس العمل نشان دهید. این کار باعث می شود که فرد مقابل احساس شرمندگی و خجالت زدگی کند؛ او فقط می خواهد به نوعی خود را در جلوی چشم همگان بزرگ تر جلوه دهد. (بعد از همه این حرف ها، به هر حال روزی فرا می رسد که یک فرد لاف زن از کرده خود پشیمان می شود، حالا چرا شما فردی باشید که او را به شرمندگی می رساند؟)

گاهی اوقات بهتر است به شخص دروغگو نشان دهیم که فقط به خاطر دلایل ضمنی خودمان، دروغش را می پذیریم. این کار باعث می شود که او کمی بترسد و دفعه آینده دروغ نگوید. معمولا انسان ها خیلی مودب تر و با سیاست تر از این هستند که بخواهند کسی را دروغگو بخوانند به همین دلیل آدم های دروغگو توانایی هایشان را دست بالا می گیرند و هر روز بیش از پیش دروغ می گویند.

برخی افراد نمی دانند چگونه دروغ بگویند
به طور کلی بیشتر افراد دروغگوهای ماهری نیستند. چرا؟ به این دلیل که همیشه اشکالاتی در داستانهایشان وجود دارد. به عنوان مثال اگر مرخصی استعلاجی می گیرید، پس چرا روز بعد سرحال و شاداب سر کار آماده می شوید؟ دلیلش این است که این جور افراد توانایی دیدن دورنمای بزرگتر را ندارند. آنها نمی دانند که چگونه باید بر روی سخنان کذبشان درپوش بگذارند به همین دلیل همیشه دستشان رو می شود.

من کارمندی داشتم که وظیفه داشت هر هفته گزارشات تحقیقاتی را برایم مهیا کند. روی میزم، هر دوشنبه، درست مثل ساعت. یک روز او دیر حاضر شد، در حالیکه هیچ چیز در دست نداشت وارد اتاق شد و داستانی ساختگی برای عدم جمع آوری اطلاعات برایم تعریف کرد. جدا از اینکه هر بهانه ای هم که می آورد (اصلا به من مربوط نبود که چرا نتوانسته) او به من دورغ هم می گفت.

کارمند عزیز ما به جای جمع آوری اطلاعات یک هفته در شمال مشغول ماهیگیری بوده. آیا فکر نمی کرد که من می توانم به راحتی حقیقت را دریابم؟ او مثل یک کبک سرش را به داخل برف فرو برده بود و تصور می کرد که دیگران نیز توانایی دیدن هیچ چیز را ندارند. بهانه های او واقعا واهی و غیر قابل باور بودند. من قبلا فکر می کردم جوان فعال و پر کاری است، اما در آن زمان از چشمم افتاد و کسی جز یک دروغگو نبود. او فقط می خواست مثل یک مرد رفتار کند، اما توانایی آن را نداشت. البته من اجازه پیش روی را از او سلب نکردم، اما به راستی لنگان لنگان تا کجا می توان جلو رفت؟

یکی دیگر از کارکنانم روزی برایم یک دست کت شلوار با مارک "آرمانی" هدیه آورد. من از او پرسیدم که اصل است یا خیر (در صورتیکه می دانستم مارک لباس قلابی است) اما او با کمال خونسردی گفت اصل است و افزود "من آن را از یکی از عمده فروشی های آرمانی خریداری کردم و فروشنده به من اطمیان خاطر داد که جنس اصلی است." به هر حال چه کارمند من دروغ می گفت، چه عمده فروش آنقدر کودن بوده که جنس اصل و فرع را تشخیص نمی داده، در اینجا شناسایی کاذب کمی دشوار به نظر می رسد. به نظر شما احتمال دروغگویی کدامیک بالاتر است؟

بله دقیقا، خیلی خوبه، دارید یاد میگیرید.

قبول اشتباهات، صداقت
برخی بیش از اندازه نادان هستند، ذهنشان کار نمی کند، توانایی های خود را بیش از اندازه بالا تصور می کنند و فکر می کنند که در مرکز توجه جهان قرار دارند. آنها تصور می کنند که با اتکا به دروغ به راحتی می توانند خودشان را از شر تمام مشکلات خلاص کنند، اما در نهایت دود این کار وارد چشمان خودشان می شوند.

زمانی که دروغ می گویید نه تنها ارزش شما در نظر اطرافیانتان از بین می رود، بلکه انسانیت شما نیز نابود می شود. گفته هایتان حقیقت ندارند، همه آنها وهم و فریب هستند. در این حالت چگونه می توانید انتظار داشته باشید که دیگران شما را جدی بگیرند؟

اگر کسی دروغ بگوید چیزی نمی گذرد که به او برچسب دروغگویی می چسبانند و نام چوپان دروغگو بر او می گذارند. همه چیز برایتان تمام خواهد شد. زمانیکه در شرایطی گیر می کنید که برای رهایی از آن مجبور هستید اندکی قوه تخیل خود را به کار بیندازید، بهتر است دهنتان را ببندید و چیزی نگویید. به جای دروغ گفتن به اشتباهاتتنان اعتراف کنید و تا در نظر همگان بزرگتر جوه کنید. صادق باشید و همه مردم را نیر به صداقت فرا خوانید. هر کاری که انجام دهید نتیجه آن را بزودی می بینید حال چه در شغل چه در زندگی خانوادگی.

بیاد داشته باشید که چینی ها دور زمان را به صورت یک چرخه در نظر می گیرند که همه چیز روزی به سمت جایگاه اولیه خود باز می گردد؟ این حقیقت دارد.

حرف ها و دروغ هایی که از دهانتان خارج می شود درست مثل شمشیری است که به دست دشمن می دهید، پس هیچ گاه به دست افراد سلاحی ندهید تا در آینده بر علیه خودتان از آن استفاده کنند.

دروغ گفتن به خانم ها

یک استثنا برای قانون "اصلا دروغ نگویید"، خانم ها هستند

اگر دروغ مصلحتی نگویید (مانند تعریف از هیكل، دست پخت، علاقه به مادر زن،...) در زندگی نمی توانید به هیچ خانمی نزدیک شوید. این به این دلیل نیست که کذب خوب است بلکه دلیل آن این است که دنیای خانم ها متفاوت بوده و قانون های مخصوص به خود را دارد. بدون دروغ حقیقت زیاد میشود که اکثر آنها نیز جزء حقایق تلخ به شمار می روند. بین خودمان بماند اما خانم ها مانند آقایون توانایی تحمل تمام حقایق را ندارند. طبیعت آنها این چنین سرشته شده است. بهتر است شکایت خود را به درگاه خداوند ببرید.

توجه کنید، شاید کمی دردناک باشد، اما حقیقت دارد. این مقاله مربوط به ملاقات خانم ها و آقایون نیست، مقاله ای برای صاحب اختیار کردن و قدرت بخشیدن به شما در مسایل شغلیست. فکر نکنید که نباید به خانم ها احترام بگذارید و هر طوری که دلتان خواست با آنها رفتار کنید. فقط می خواستم برای شما این مطلب را روشن کنم که قوانین دنیای تجارت با دنیای عشق و علاقه کمی متفاوت است.

نکاتی برای شناسایی افراد دروغگو

تصور کنید که شما همین دیروز متولد شده اید و نامتان هم " گول خور" است. در این قسمت نکاتی است تا اگر کسی در حال دروغ گفتن به شما بود بتوانید خیلی سریع آنرا تشخیص دهید:

چشم ها. چشم طرف مقابل را بخوانید. اگر آنها بی قرار بود و مردمک چشم بیش از اندازه گشاد شده بود نشانه از دوغگویی است. اگر تمام مدت پایی را نگاه می کرد و یا چشمش به این طرف و آنطرف بود و هیچ گاه مستقیما به چشم های شما خیره نمیشد بدانید که که حرف هایش کذب محض است.
اگر جلوی دهان و یا قسمت های دیگر صورتش را می گرفت.
پیشینیان اعتقاد داشتند که هر گاه کسی بینی خود را بخاراند در حال دروغ گفتن است. من خرافاتی نیستم اما یک انسان راستگو هیچ گاه زمان پاسخ به پرسش ها بینی خود را نمی گیرد، فین فین نمی کند و آنرا نمی خاراند.
اگر به این طرف و آن طرف حرکت می کرد تا به نحوی در تمرکز شما نسبت به موضوع مورد بحث اختلال ایجاد کند.
من من کردن و بعد درست کردن کلمات (شاید این اتفاق برای خودتان هم پیش آمده باشد در چنین شرایطی اصلا لازم نیست که بر گردید و کلمات غلط تلفظ شده را مجددا تکرار کنید)
اگر تنها اشاره مختصری به جزئیات قضیه می شود و همان حرف ها را برای متقاعد کردن خودش چندین بار تکرار می کند. او خیلی مشکوک به نظر می رسد درست مثل یک وکیل در زمان دفاع از متهم.
داستان او پیچیده و تا حدی تحریف شده است و باعث گیج شدن می شود .
دائما در حال تغییر دادن موضوع مورد بحثی است، پرسش های انحرافی می پرسد و به سوالات شما را نیز پاسخ نمی دهد.
همیشه در زمان جواب دادن به سوالات از جمله "آیا تو به من اعتماد نداری" استفاده می کند.
سوالاتی را که به نفعشان نیست نمی شنوند. چی؟ آیا در عرض 10 ثانیه راه گوششان مصدود می شود؟ آنها زمانی که از شما خواهش می کنند تا سوال خود را مجددا تکرار کنید، زمانی پیدا می کنند تا به گفته های کذبشان شاخ و برگ دهند.
جزئیات پس از چند روز از این رو به آن رو می شود (دوباره اگر یک چنین اتفاقی برای خود شما افتاده باشد، حتما به یاد می آورید که جزئیات را بارها و بارها عوض کردید) چند سال بعد در مورد همان داستان از او سوال کنید، آنگاه با تلی از دروغ های مختلف روبرو خواهید شد.

 

 


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه 1388/08/07 و ساعت 12:14

این مطلب، نوشتهای کوتاه و در عین حال جذاب است که دالایی لاما برای
سال 2008 تنظیم کرده است. بخوانید و سرخوش گردید.
 
خواندن و اندیشیدن در این مطلب بیشتر از یکی دو دقیقه وقت نمیگیرد. این پیام را وانگذارید.

 متن باید حداکثر ظرف 96 ساعت از دستان شما به دیگری برسد. در آن صورت، شما خبری بس خوش دریافت خواهید کرد. این قانون برای همگان صادق است؛ با هر دین و مذهب و طرز فکری؛ حتی اگر شما اصلاً خرافاتی
نباشید و به این حرفها دل ندهید.

 


1-  به خاطر داشته باش که
 عشق‎های سترگ ودستاوردهای عظیم، به
خطر کردن‎ها و ریسک‎های بزرگ محتاج‎اند.

2- وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.

3- این سه میم را از همواره دنبال کن:

* محبت و احترام به خود را
* محبت به همگان را
* مسؤولیت‎پذیری در برابر کارهایی که کرده‎ای

4- به خاطر داشته باش دست
نیافتن به آنچه می‎جویی، گاه اقبالی بزرگ است.

5- اگر می‎خواهی قواعد بازی
 را عوض کنی، نخست قواعد را فرابگیر.

6- به خاطر یک مشاجره‎ی کوچک،
 ارتباطی بزرگ را از دست نده.

7- وقتی دانستی که خطایی مرتکب شده‎ای، گام‎هایی را پیاپی برای جبران
 آن خطا بردار.

8- بخشی از هر روز خود را به
 تنهایی گذران.

9- چشمان خود را نسبت به
 تغییرات بگشا، اما ارزش‎های خود را
به‎سادگی در برابر آنها فرومگذار.

10- به خاطر داشته باش که گاه سکوت بهترین پاسخ است.

11- شرافتمندانه بزی؛ تا هرگاه بیش‎تر عمر کردی، با یادآوری
 زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی.

12- زیرساخت زندگی شما، وجود
جوی از محبت و عشق در محیط خانه و
خانواده است.

13- در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا می‎کنی و از او گله داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایه‎های قدیم نگیر.

14-  دانش خود را با دیگران در
میان بگذار. این تنها راه جاودانگی
است.

15- با دنیا و زندگیِ زمینی بر سر مهر باش.

16- سالی یک بار به جایی برو که تا کنون هرگز نرفته‎ای.

17- بدان که بهترین ارتباط، آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما
به هم سبقت گیرد.

18- وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه چیز را از دست داده‎ای که چنین موفقیتی را به دست آورده‎ای.

19- در عشق و آشپزی، جسورانه
دل را به دریا بزن

 


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه 1388/08/07 و ساعت 12:13

گفتگو با خدا 1

 

ديشب خوابي ديدم. خواب ديدم كه با خداوند گفت و گويي دارم.
خداوند پرسيد: پس ميخواهي با من گفت و گويي داشته باشي؟
گفتم آري، اگر وقت داشته باشي.
خداوند لبخندي زد و سپس گفت من به اندازه ابديت وقت دارم.
هرچه ميخواهد دل تنگت بگو...!
پرسيدم چه چيز آدم ها تو را به شگفتي مي اندازد؟
خداوند پاسخ داد: اين چيزها:
آن ها از كودكي خويش ملول ميشوند
براي بزرگ شدن شتاب مي كنند
بزرگ ميشوند
آنگاه دوست دارند به كودكي بر گردند!
آن ها براي به دست آوردن ثروت سلامت خويش را مي بازند،
ثروت را به دست مي آورند،
آنگاه آن را در راه به دست آوردن سلامت خويش خرج ميكنند!
آن ها بيتاب آينده اند،
لحظه حال را فراموش ميكنند، و بدين سان
نه در حال زندگي ميكنند و نه در آينده!
آن ها چنان زندگي ميكنند كه گويي هرگز نخواهند مرد،
و چنان مي ميرند كه گويي هرگز به دنيا نيامده اند!
آنگاه دستان گرم خداوند دستانم را گرفتند و ما هردو لحظاتي سكوت كرديم.
پرسيدم ما مردم عيال توييم اي خدا!
دوست داري ما بيش تر ياد آور چه چيزهايي باشيم؟
خداوند گفت:

اين چيزها:
شما نمي توانيد كسي را واداريد كه دوست تان داشته باشد
شما فقط ميتوانيد خود را دوست داشتني كنيد.
خوب نيست وضع خودتان را با وضع ديگران قياس كنيد
بخشش را با بخشيدن ميتوان آموخت.
ممكن است در مدت چند ثانيه؛
در دل كساني كه دوست شان مي داريد زخمي عميق ايجاد كنيد،
اما شفا دادن آن زخم سال ها طول خواهد كشيد.
دارا كسي نيست كه مال فراواني دارد،
بلكه كسي هست كه نياز كم تري دارد.
هميشه هستند كساني كه شما را دوست دارند،
اما نمي دانند چگونه عشق شان را ابراز كنند!
ممكن است دو نفر به يك چيز نگاه كنند،
اما آن چيز را متفاوت ببينند.
بخشيدن يكديگر كافي نيست
شما بايد خود را نيز ببخشيد.
گفتم متشكرم خدا!
آيا چيزي هست كه دوست داشته باشي آن را هميشه به ياد داشته باشيم؟
خداوند دوباره لبخندي زد و گفت:
" دوست دارم بدانيد كه من هستم،
و هميشه خواهم بود"

(اشو)


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه 1388/08/07 و ساعت 12:12

انرژی مثبت در صحبت کردن

 

http://www.pourali.net/PIX/people-attract-each-other.jpg
 

 

نحوه تکلم انسانها بیانگر نحوه تفکر آنهاست. مثبت بیندیشیم و مثبت بگوییم تا انرژی مثبت خود را به دیگران منتقل کنیم.


بگوییم ….

 

ازاینکه وقتتون رو در اختیارم گذاشتید ممنون “”"”"”"”"”" نگوییم ببخشید مزاحمتون شدم

 

طول میکشه تا یاد بگیری “”"”"”"”"”"”" نگوییم هیچ وقت یاد نمیگیری

 

مسئله دارم “”"”"”"”"” نگوییم مشکل دارم

 

مسئله رو خودم حل میکنم “”"”"”"”"”"”" نگوییم مسئله به تو ربطی نداره

 

شاد و پر انرژی باشید “”"”"”"”"”" نگوییم خسته نباشید

 

این کار را بعدا انجام میدهم “”"”"”"”"” نگوییم دچار یاس شدم

 

صد در صد خواهد شد “”"”"”"”"”" نگوییم ای کاش میشد

 

ان شا الله حتما موفق میشوی “”"”"”"”"”" نگوییم ان شا الله موفق میشوی

 

عالی هستم “”"”"”"”"”"”" نگوییم خوب هستم

 

اولین قانون طبیعت این است كه تو از هر چه هراس داشته باشی همان را به طرف خودت جلب می كنی.

 

هیجان قدرتی دارد كه جذب میكند .تو از هر چه شدیدا بترسی آن را تجربه خواهی كرد .

 

مثلا حیوان فورا متوجه میشود كه تو از او وحشت داری. هیچكدام از این ها تصادفی اتفاق نمی افتد . تصادفی در عالم هستی وجود ندارد. هیجان انرژی در حركت است. وقتی تو انرژی را جا به جا می كنی انرژی ایجاد میكنی. اگر به اندازه كافی انرژی جا به جا كنی ماده به وجود می آوری .

 

ماده انرژی متراكم است كه جا به جا شده و به آن فشار وارد شده است.

 

فكر انرژی خالص است .

 

هر فكری كه تو اكنون داری یا قبلا داشتی یا در آینده خواهی داشت خلاق است.

 

انرژی حاصل از فكر هرگز نمی میرد .این انرژی از فكر تو و ذهن تو وارد عالم هستی می شود و برای ابد ادامه پیدا می كند. همه افكار به هم مربوط هستند. افكار با هم تلاقی پیدا می كنند.

 

در مسیر اعجاب انگیزی از انرژی با هم تقاطع پیدا می كنند و نقش بدیع و زیبایی از پیچیدگیهای غیر قابل باور به وجود می آورند . همات طور كه دو چیز مشابه همدیگر را جذب می كنند دو انرژی مشابه هم یكدیگر را جذب می كنند .و توده ای از انرژی مشابه به وجود می آورند.

 

بنابراین حتی افراد معمولی اگر فكرشان(دعا. امید. آرزو . .رویا .ترس) به اندازه كافی قوی باشد میتوانند نتایج شگفت انگیزی را به وجود آورند.

 

زندگی نمیتواند به هیچ طریق دیگری خودش را نشان دهد جز آن طریقی كه تو تصور میكنی خودش را نشان خواهد داد .تو با فكر كردن خلق می كنی.

 

پس همیشه به بهترینها فكر كن


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه 1388/08/07 و ساعت 12:11

چند وقت مي‌شود  

هر چه قصه،  

هر چه شعر  

با دلم  

قهر كرده‌اند  

جاده، آفتاب، گل  

عابر پياده، پل

    

خانه‌ها، درخت‌ها، پرنده‌ها  

هر كه، هر چه را نگاه مي‌كنم  

خسته و كلافه‌اند  

حرف تازه‌اي بزن!  

شعر تازه‌اي بخوان!  

حس تازه‌اي به من بده!  

تا دوباره پا شوم  

تا دوباره چون كبوتري  

توي آسمان رها شوم  

چند وقت مي‌شود  

عشق در دلم قدم نمي‌زند!  

هيچ‌كس،  

دست بر دلم نمي‌زند



نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه 1388/07/30 و ساعت 13:9

چگونه خاطره های بد را از یاد ببریم؟

 در تحقيقي که در دانشگاه کلـورادو انـجام گـرفت، مشخص شـد که افراد ميتوانند توانايي سرکوب خاطرات احسـاسي را در خـود ايجاد کنند. ايـن تحقـيق فـعاليـت مـغز را در افراد تحـت آزمـايش کـه براي سرکوب خاطرات مربوط بـه تصـاوير منـفي تعليم ديده بودند، مـي سنجـيد و دو مکـانيـزم را در
قسـمت جلـو مـغز نشـان داد. ايـن تحقـيـق مـي تـوانـد بـه متخصصين بـالينـي کـمک کنـد روش هـاي درماني جديدي براي آنها که قادر به سرکوب خاطرات ناراحت کننده خود نيستند و با بيماري هاي اختلالات استرس، ترس مفرط، افسردگي، اضطراب، و سندرم وسواس در ارتباط است، ابداع کنند.

محقق اين تحقيق مي گويد، "ما در اين تحقيق نشان مي دهيم که افراد مي توانند با تمرين برخي خاطرات خود را در يک زمان خاص سرکوب کنند. ما تصور مي کنيم به مکانيزم هاي عصبي آن دست يافته ايم و اميدواريم که اين يافته هاي جديد و تحقيقات آتي، به رويکردهاي درماني-دارويي جديدي در درمان انواع مختلفي از اختلالات احساسي ختم شود."

"طي مرحله تمريني اين تحقيق، از شرکت کننده ها خواسته شد 40 جفت مختلف تصوير را به ذهن بسپارند که هر جفت از يک صورت انساني و يک تصوير اخلال گر مثل يک تصادف اتومبيل، يک سرباز زخمي، يک صحنه قتل وحشيانه، يا صندلي الکتريکي ساخته شده بود."

بعد از به خاطر سپاري هر جفت، از شرکت کننده ها خواسته مي شد به طريقي خاص به عکسها نگاه کنند و از آنها MRI گرفته مي شد. او مي گويد، "فقط تصاوير صورت هاي انساني به آنها نشان داده مي شد و اين خودشان بودند که مي توانستند تصميم بگيرند به تصوير اخلال گر فکر کنند يا نکنند."

"اسکن هاي مغزي گرفته شده طي اين تحقيق نشان دهنده هماهنگي سرکوب حافظه اي بود که در قشر جلويي مغز ايجاد مي شود. تيم تحقيق کشف کرده است که دو قسمت خاص از قشر جلويي مغز، هيپوکامپ و آميگدالا، که در يادآوري هاي تصويري رمزگذازي حافظه و بازيابي، و بازده احساسي دخيل هستند، در کنار هم براي سرکوبي خاطرات کار مي کنند. اين نتايج نشان ميدهد که سرکوبي خاطرات، حداقل در افراد غير-روانپزشکي، تحت کنترل بخش جلويي مغز، اتفاق مي افتد."

اين تحقيق نشان داده است که شرکت کننده ها روي خاطرات احساسي خود خوب تسلط داشته اند. و با بستن يک قسمت خاص از آن خاطرات، کاملاً مي توانستند پروسه بازيابي برخي خاطرات خاص را متوقف کنند. محققان تصور مي کنند که سرکوب کردن خاطرات مي تواند يک ويژگي کاملاً مثبت باشد.

خاطرنشان مي کنند که، "مشخص نيست که يک خاطره احساسي بسيار آسيب زا مثل يک تصاوف شديد، تا چه حد خود را در مغز انسان نشان مي دهد. مواردي هم وجود دارد که ممکن است فرد براي سرکوب کردن يک خاطره خاص، نياز به هزاران بار تمرين دارد."

"بحث خاطرات سرکوفته که روانشناس معروف دکتر سيگموند فرويد نيز روي آن کار کرده است، بحثي بسيار جدال انگيز است. امروزه بحث زيادي در اين مورد وجود دارد که آيا مي توان خاطرات سرکوفته را براي خاطرات خنثي شده استفاده کنيم يا نه."

"تصور مي کنم که مهمترين مسئله دراين زمينه اين است که افراد مکانيزم هاي عصبي مشخصي دارند که به دانشمندان اين امکان را مي دهد رويکردهاي درماني-دارويي جديدي براي آندسته از افراديکه از احتلالات احساسي رنج مي برند، کشف کنند."

 

 


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه 1388/07/30 و ساعت 13:9

مثل یک مرد بگویید "نه" !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوستی می خواهد که به او پول قرض بدهید یا با او کاری را شروع کنید. به او بگویید "من تو را بیش از اینکه این کار را بکنم دوست دارم." او به شما خواهد خندید، شما هم همینطور. او را به یک نوشیدنی دعوت کرده و صحبت را عوض کنید. و امیدوار باشید که او این فکر را فراموش کند.



چگونه دروغگو را تشخیص دهیم؟

همه ما در زندگی فرد دروغگویی را سراغ داریم. یک لاف زن حرفه ای. فردی که حتی اگر تلاش هم کند، باز هم نمی تواند از دروغ گفتن دست بردارد. او در مورد هر چیز و همه چیز دروغ می گوید. تعداد خانم هایی که با آنها قرار ملاقات گذاشته، مسائل کاری، استعدادهایش، تحصیلات و در یک کلام همه چیز. او می خواهد با این کار خودش را بزرگتر جلوه داده و در دیگران تاثیر بگذارد.

دلیل دروغگویی هر چیزی که باشد، کسی به این قبیل افراد احترام نمی گذارد. هیچ کس روی آنها حساب باز نمی کند و برای شخصیتشان نیز ارزش قائل نیست. من این کلام را بارها و بارها تکرار کرده ام: مرد است و حرفش.

توانایی تشخیص دروغ
اعماق وجود بیشتر انسانها پاک و محجوب است. آنها هر چقدر هم که تلاش کنند و دروغی بگویند که به اصطلاح مو لای درزش نرود، باز چشمانشان گویای تمام حقایق است. چشم ها هیچ گاه دروغ نمی گویند. اگر شما یک تبه کار حرفه ای هم باشید، چشمانتان هیچ گاه نمی توانند کسی را فریب دهند. پس چرا خودتان را بیهوده به زحمت می اندازید؟

من می توانم یک فرد دروغگو را زودتر از هر كسی شناسایی کنم. به راحتی توانایی تشخیص حقیقت را پیش از اینکه هیچ حرفی رد و بدل شود دارم. حرکات بدن گویای تمام حقایق هستند.

اما اگر مطمئن هستید که آنها در روز روشن در حال دروغ گفتن هستند، نباید به سرعت عکس العمل نشان دهید. این کار باعث می شود که فرد مقابل احساس شرمندگی و خجالت زدگی کند؛ او فقط می خواهد به نوعی خود را در جلوی چشم همگان بزرگ تر جلوه دهد. (بعد از همه این حرف ها، به هر حال روزی فرا می رسد که یک فرد لاف زن از کرده خود پشیمان می شود، حالا چرا شما فردی باشید که او را به شرمندگی می رساند؟)

گاهی اوقات بهتر است به شخص دروغگو نشان دهیم که فقط به خاطر دلایل ضمنی خودمان، دروغش را می پذیریم. این کار باعث می شود که او کمی بترسد و دفعه آینده دروغ نگوید. معمولا انسان ها خیلی مودب تر و با سیاست تر از این هستند که بخواهند کسی را دروغگو بخوانند به همین دلیل آدم های دروغگو توانایی هایشان را دست بالا می گیرند و هر روز بیش از پیش دروغ می گویند.

برخی افراد نمی دانند چگونه دروغ بگویند
به طور کلی بیشتر افراد دروغگوهای ماهری نیستند. چرا؟ به این دلیل که همیشه اشکالاتی در داستانهایشان وجود دارد. به عنوان مثال اگر مرخصی استعلاجی می گیرید، پس چرا روز بعد سرحال و شاداب سر کار آماده می شوید؟ دلیلش این است که این جور افراد توانایی دیدن دورنمای بزرگتر را ندارند. آنها نمی دانند که چگونه باید بر روی سخنان کذبشان درپوش بگذارند به همین دلیل همیشه دستشان رو می شود.

من کارمندی داشتم که وظیفه داشت هر هفته گزارشات تحقیقاتی را برایم مهیا کند. روی میزم، هر دوشنبه، درست مثل ساعت. یک روز او دیر حاضر شد، در حالیکه هیچ چیز در دست نداشت وارد اتاق شد و داستانی ساختگی برای عدم جمع آوری اطلاعات برایم تعریف کرد. جدا از اینکه هر بهانه ای هم که می آورد (اصلا به من مربوط نبود که چرا نتوانسته) او به من دورغ هم می گفت.

کارمند عزیز ما به جای جمع آوری اطلاعات یک هفته در شمال مشغول ماهیگیری بوده. آیا فکر نمی کرد که من می توانم به راحتی حقیقت را دریابم؟ او مثل یک کبک سرش را به داخل برف فرو برده بود و تصور می کرد که دیگران نیز توانایی دیدن هیچ چیز را ندارند. بهانه های او واقعا واهی و غیر قابل باور بودند. من قبلا فکر می کردم جوان فعال و پر کاری است، اما در آن زمان از چشمم افتاد و کسی جز یک دروغگو نبود. او فقط می خواست مثل یک مرد رفتار کند، اما توانایی آن را نداشت. البته من اجازه پیش روی را از او سلب نکردم، اما به راستی لنگان لنگان تا کجا می توان جلو رفت؟

یکی دیگر از کارکنانم روزی برایم یک دست کت شلوار با مارک "آرمانی" هدیه آورد. من از او پرسیدم که اصل است یا خیر (در صورتیکه می دانستم مارک لباس قلابی است) اما او با کمال خونسردی گفت اصل است و افزود "من آن را از یکی از عمده فروشی های آرمانی خریداری کردم و فروشنده به من اطمیان خاطر داد که جنس اصلی است." به هر حال چه کارمند من دروغ می گفت، چه عمده فروش آنقدر کودن بوده که جنس اصل و فرع را تشخیص نمی داده، در اینجا شناسایی کاذب کمی دشوار به نظر می رسد. به نظر شما احتمال دروغگویی کدامیک بالاتر است؟

بله دقیقا، خیلی خوبه، دارید یاد میگیرید.

قبول اشتباهات، صداقت
برخی بیش از اندازه نادان هستند، ذهنشان کار نمی کند، توانایی های خود را بیش از اندازه بالا تصور می کنند و فکر می کنند که در مرکز توجه جهان قرار دارند. آنها تصور می کنند که با اتکا به دروغ به راحتی می توانند خودشان را از شر تمام مشکلات خلاص کنند، اما در نهایت دود این کار وارد چشمان خودشان می شوند.

زمانی که دروغ می گویید نه تنها ارزش شما در نظر اطرافیانتان از بین می رود، بلکه انسانیت شما نیز نابود می شود. گفته هایتان حقیقت ندارند، همه آنها وهم و فریب هستند. در این حالت چگونه می توانید انتظار داشته باشید که دیگران شما را جدی بگیرند؟

اگر کسی دروغ بگوید چیزی نمی گذرد که به او برچسب دروغگویی می چسبانند و نام چوپان دروغگو بر او می گذارند. همه چیز برایتان تمام خواهد شد. زمانیکه در شرایطی گیر می کنید که برای رهایی از آن مجبور هستید اندکی قوه تخیل خود را به کار بیندازید، بهتر است دهنتان را ببندید و چیزی نگویید. به جای دروغ گفتن به اشتباهاتتنان اعتراف کنید و تا در نظر همگان بزرگتر جوه کنید. صادق باشید و همه مردم را نیر به صداقت فرا خوانید. هر کاری که انجام دهید نتیجه آن را بزودی می بینید حال چه در شغل چه در زندگی خانوادگی.

بیاد داشته باشید که چینی ها دور زمان را به صورت یک چرخه در نظر می گیرند که همه چیز روزی به سمت جایگاه اولیه خود باز می گردد؟ این حقیقت دارد.

حرف ها و دروغ هایی که از دهانتان خارج می شود درست مثل شمشیری است که به دست دشمن می دهید، پس هیچ گاه به دست افراد سلاحی ندهید تا در آینده بر علیه خودتان از آن استفاده کنند.

دروغ گفتن به خانم ها

یک استثنا برای قانون "اصلا دروغ نگویید"، خانم ها هستند

اگر دروغ مصلحتی نگویید (مانند تعریف از هیكل، دست پخت، علاقه به مادر زن،...) در زندگی نمی توانید به هیچ خانمی نزدیک شوید. این به این دلیل نیست که کذب خوب است بلکه دلیل آن این است که دنیای خانم ها متفاوت بوده و قانون های مخصوص به خود را دارد. بدون دروغ حقیقت زیاد میشود که اکثر آنها نیز جزء حقایق تلخ به شمار می روند. بین خودمان بماند اما خانم ها مانند آقایون توانایی تحمل تمام حقایق را ندارند. طبیعت آنها این چنین سرشته شده است. بهتر است شکایت خود را به درگاه خداوند ببرید.

توجه کنید، شاید کمی دردناک باشد، اما حقیقت دارد. این مقاله مربوط به ملاقات خانم ها و آقایون نیست، مقاله ای برای صاحب اختیار کردن و قدرت بخشیدن به شما در مسایل شغلیست. فکر نکنید که نباید به خانم ها احترام بگذارید و هر طوری که دلتان خواست با آنها رفتار کنید. فقط می خواستم برای شما این مطلب را روشن کنم که قوانین دنیای تجارت با دنیای عشق و علاقه کمی متفاوت است.

نکاتی برای شناسایی افراد دروغگو

تصور کنید که شما همین دیروز متولد شده اید و نامتان هم " گول خور" است. در این قسمت نکاتی است تا اگر کسی در حال دروغ گفتن به شما بود بتوانید خیلی سریع آنرا تشخیص دهید:

چشم ها. چشم طرف مقابل را بخوانید. اگر آنها بی قرار بود و مردمک چشم بیش از اندازه گشاد شده بود نشانه از دوغگویی است. اگر تمام مدت پایی را نگاه می کرد و یا چشمش به این طرف و آنطرف بود و هیچ گاه مستقیما به چشم های شما خیره نمیشد بدانید که که حرف هایش کذب محض است.
اگر جلوی دهان و یا قسمت های دیگر صورتش را می گرفت.
پیشینیان اعتقاد داشتند که هر گاه کسی بینی خود را بخاراند در حال دروغ گفتن است. من خرافاتی نیستم اما یک انسان راستگو هیچ گاه زمان پاسخ به پرسش ها بینی خود را نمی گیرد، فین فین نمی کند و آنرا نمی خاراند.
اگر به این طرف و آن طرف حرکت می کرد تا به نحوی در تمرکز شما نسبت به موضوع مورد بحث اختلال ایجاد کند.
من من کردن و بعد درست کردن کلمات (شاید این اتفاق برای خودتان هم پیش آمده باشد در چنین شرایطی اصلا لازم نیست که بر گردید و کلمات غلط تلفظ شده را مجددا تکرار کنید)
اگر تنها اشاره مختصری به جزئیات قضیه می شود و همان حرف ها را برای متقاعد کردن خودش چندین بار تکرار می کند. او خیلی مشکوک به نظر می رسد درست مثل یک وکیل در زمان دفاع از متهم.
داستان او پیچیده و تا حدی تحریف شده است و باعث گیج شدن می شود .
دائما در حال تغییر دادن موضوع مورد بحثی است، پرسش های انحرافی می پرسد و به سوالات شما را نیز پاسخ نمی دهد.
همیشه در زمان جواب دادن به سوالات از جمله "آیا تو به من اعتماد نداری" استفاده می کند.
سوالاتی را که به نفعشان نیست نمی شنوند. چی؟ آیا در عرض 10 ثانیه راه گوششان مصدود می شود؟ آنها زمانی که از شما خواهش می کنند تا سوال خود را مجددا تکرار کنید، زمانی پیدا می کنند تا به گفته های کذبشان شاخ و برگ دهند.
جزئیات پس از چند روز از این رو به آن رو می شود (دوباره اگر یک چنین اتفاقی برای خود شما افتاده باشد، حتما به یاد می آورید که جزئیات را بارها و بارها عوض کردید) چند سال بعد در مورد همان داستان از او سوال کنید، آنگاه با تلی از دروغ های مختلف روبرو خواهید شد.

 


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه 1388/07/30 و ساعت 13:7

گفتگو با خدا 1

 

ديشب خوابي ديدم. خواب ديدم كه با خداوند گفت و گويي دارم.
خداوند پرسيد: پس ميخواهي با من گفت و گويي داشته باشي؟
گفتم آري، اگر وقت داشته باشي.
خداوند لبخندي زد و سپس گفت من به اندازه ابديت وقت دارم.
هرچه ميخواهد دل تنگت بگو...!
پرسيدم چه چيز آدم ها تو را به شگفتي مي اندازد؟
خداوند پاسخ داد: اين چيزها:
آن ها از كودكي خويش ملول ميشوند
براي بزرگ شدن شتاب مي كنند
بزرگ ميشوند
آنگاه دوست دارند به كودكي بر گردند!
آن ها براي به دست آوردن ثروت سلامت خويش را مي بازند،
ثروت را به دست مي آورند،
آنگاه آن را در راه به دست آوردن سلامت خويش خرج ميكنند!
آن ها بيتاب آينده اند،
لحظه حال را فراموش ميكنند، و بدين سان
نه در حال زندگي ميكنند و نه در آينده!
آن ها چنان زندگي ميكنند كه گويي هرگز نخواهند مرد،
و چنان مي ميرند كه گويي هرگز به دنيا نيامده اند!
آنگاه دستان گرم خداوند دستانم را گرفتند و ما هردو لحظاتي سكوت كرديم.
پرسيدم ما مردم عيال توييم اي خدا!
دوست داري ما بيش تر ياد آور چه چيزهايي باشيم؟
خداوند گفت:

اين چيزها:
شما نمي توانيد كسي را واداريد كه دوست تان داشته باشد
شما فقط ميتوانيد خود را دوست داشتني كنيد.
خوب نيست وضع خودتان را با وضع ديگران قياس كنيد
بخشش را با بخشيدن ميتوان آموخت.
ممكن است در مدت چند ثانيه؛
در دل كساني كه دوست شان مي داريد زخمي عميق ايجاد كنيد،
اما شفا دادن آن زخم سال ها طول خواهد كشيد.
دارا كسي نيست كه مال فراواني دارد،
بلكه كسي هست كه نياز كم تري دارد.
هميشه هستند كساني كه شما را دوست دارند،
اما نمي دانند چگونه عشق شان را ابراز كنند!
ممكن است دو نفر به يك چيز نگاه كنند،
اما آن چيز را متفاوت ببينند.
بخشيدن يكديگر كافي نيست
شما بايد خود را نيز ببخشيد.
گفتم متشكرم خدا!
آيا چيزي هست كه دوست داشته باشي آن را هميشه به ياد داشته باشيم؟
خداوند دوباره لبخندي زد و گفت:
" دوست دارم بدانيد كه من هستم،
و هميشه خواهم بود"

(اشو)


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه 1388/07/30 و ساعت 13:7

انرژی مثبت در صحبت کردن

 
 

 

نحوه تکلم انسانها بیانگر نحوه تفکر آنهاست. مثبت بیندیشیم و مثبت بگوییم تا انرژی مثبت خود را به دیگران منتقل کنیم.


بگوییم ….

 

ازاینکه وقتتون رو در اختیارم گذاشتید ممنون “”"”"”"”"”" نگوییم ببخشید مزاحمتون شدم

 

طول میکشه تا یاد بگیری “”"”"”"”"”"”" نگوییم هیچ وقت یاد نمیگیری

 

مسئله دارم “”"”"”"”"” نگوییم مشکل دارم

 

مسئله رو خودم حل میکنم “”"”"”"”"”"”" نگوییم مسئله به تو ربطی نداره

 

شاد و پر انرژی باشید “”"”"”"”"”" نگوییم خسته نباشید

 

این کار را بعدا انجام میدهم “”"”"”"”"” نگوییم دچار یاس شدم

 

صد در صد خواهد شد “”"”"”"”"”" نگوییم ای کاش میشد

 

ان شا الله حتما موفق میشوی “”"”"”"”"”" نگوییم ان شا الله موفق میشوی

 

عالی هستم “”"”"”"”"”"”" نگوییم خوب هستم

 

اولین قانون طبیعت این است كه تو از هر چه هراس داشته باشی همان را به طرف خودت جلب می كنی.

 

هیجان قدرتی دارد كه جذب میكند .تو از هر چه شدیدا بترسی آن را تجربه خواهی كرد .

 

مثلا حیوان فورا متوجه میشود كه تو از او وحشت داری. هیچكدام از این ها تصادفی اتفاق نمی افتد . تصادفی در عالم هستی وجود ندارد. هیجان انرژی در حركت است. وقتی تو انرژی را جا به جا می كنی انرژی ایجاد میكنی. اگر به اندازه كافی انرژی جا به جا كنی ماده به وجود می آوری .

 

ماده انرژی متراكم است كه جا به جا شده و به آن فشار وارد شده است.

 

فكر انرژی خالص است .

 

هر فكری كه تو اكنون داری یا قبلا داشتی یا در آینده خواهی داشت خلاق است.

 

انرژی حاصل از فكر هرگز نمی میرد .این انرژی از فكر تو و ذهن تو وارد عالم هستی می شود و برای ابد ادامه پیدا می كند. همه افكار به هم مربوط هستند. افكار با هم تلاقی پیدا می كنند.

 

در مسیر اعجاب انگیزی از انرژی با هم تقاطع پیدا می كنند و نقش بدیع و زیبایی از پیچیدگیهای غیر قابل باور به وجود می آورند . همات طور كه دو چیز مشابه همدیگر را جذب می كنند دو انرژی مشابه هم یكدیگر را جذب می كنند .و توده ای از انرژی مشابه به وجود می آورند.

 

بنابراین حتی افراد معمولی اگر فكرشان(دعا. امید. آرزو . .رویا .ترس) به اندازه كافی قوی باشد میتوانند نتایج شگفت انگیزی را به وجود آورند.

 

زندگی نمیتواند به هیچ طریق دیگری خودش را نشان دهد جز آن طریقی كه تو تصور میكنی خودش را نشان خواهد داد .تو با فكر كردن خلق می كنی.

 

پس همیشه به بهترینها فكر كن

 


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه 1388/07/30 و ساعت 13:6

چند وقت مي‌شود

 

هر چه قصه،

 

هر چه شعر

 

با دلم

 

قهر كرده‌اند

 

جاده، آفتاب، گل

 

عابر پياده، پل

 

 

 

خانه‌ها، درخت‌ها، پرنده‌ها

 

هر كه، هر چه را نگاه مي‌كنم

 

خسته و كلافه‌اند

 

حرف تازه‌اي بزن!

 

شعر تازه‌اي بخوان!

 

حس تازه‌اي به من بده!

 

تا دوباره پا شوم

 

تا دوباره چون كبوتري

 

توي آسمان رها شوم

 

چند وقت مي‌شود

 

عشق در دلم قدم نمي‌زند!

 

هيچ‌كس،

 

دست بر دلم نمي‌زند


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


copyright © saeedmosbat All right reserved
This Template Designed by saeeD akbariaN Copyright © 2005 Pars Theme