ارسال شده در یکشنبه 1388/08/17 و ساعت 12:56
...ادامه از شماره قبل
ما توسط كارهايي كه مي كنيم شكل داده مي شويم. در نهايت، اين اعمال ما است كه
ما را مي سازد.
كارهايي كه مي كنيم، رفته رفته، خالق زندگي ها و روح هاي ما مي شوند.آنچه در زندگي انجام مي دهيم، تعيين مي كند كه چگونه خودمان را خلق مي كنيم. رفتارما در زندگي تعيين كننده ي جهت سفر روح ما است، راهي كه در آن پيش خواهد رفت، دنياهاي تازه اي كه كشف خواهد كرد.
اگر آگاه باشيم كه اين رفتار ما است كه ما را مي سازد، آنوقت شايد اين ديدگاه كه زندگي عبث و بي معني است، اعتبار خودش را ازدست بدهد. آنوقت شايد اين فكر كه «زندگي يك رنج »، نيز
به نظر خطا بيايد.
آنوقت شايد نگرش ضد زندگي به نظرمان غيرمذهبي برسد.
ولي ما تاكنون به نام مذهب فقط انكار و نفي زندگي را آموخته ايم. تااينجا، واقعيت اين است كه كل مذهب فقط مرگ گرا بوده است و نه زندگي گرا.آنچه پس از مرگ مي آيد مهم بوده است، نه آنچه پيش از مرگ وجود دارد!
تاكنون، ديدگاه مذهب اين بوده كه به مرگ حرمت نهد ، نه به زندگي.
در هيچ كجا حرمت به گل زندگي يافت نمي شود.
در همه جا فقط تحسين و تمجيد از گل هاي مرده و پژمرده وجود دارد، گل هايي كه به گور
رفته اند.
تاكنون، تمام توجه مذهب به اين بوده كه پس از مرگ چيست __ بهشت، رستگاري، نيروانا.
گويي آنچه كه پيش از مرگ وجود دارد ابداً مورد علاقه ي مذهب نيست.
مي خواهم به شما بگويم كه اگر قادر نباشيد از آنچه كه پيش از مرگ وجود دارد مراقبت كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود از آنچه كه پس از مرگ مي آيد، مراقبت كنيد. اگر آنچه را كه اينجاست، پيش از مرگ وجود دارد، بي معني ببينيم،
نمي توانيم هيچ ارزش و مقامي براي معني آنچه كه پس از مرگ مي آيد پرورش دهيم.
آمادگي براي مرگ بايد توسط تمام چيزهايي كه در اينجا و در اين زندگي وجود دارد صورت بگيرد.
اگر دنيايي ديگر پس از مرگ وجود داشته باشد، درآنجا نيز ما فقط قادر خواهيم بود آنچه را كه در اينجا و در اين دنيا ساخته ايم ببينيم. ولي تاكنون تنها چيزي كه تبليغ شده، ترك كردن و وانهادن اين دنيا بوده است.
مي خواهم به شما بگويم كه هيچ خدايي به جز خود زندگي وجود ندارد. نمي تواند وجود داشته باشد.
همچنين مايلم به شما بگويم كه تلاش براي كامل كردن هنر زندگي، كوشيدن براي كامل ساختن هنر مذهب است، وتجربه كردن آن حقيقت غايي در خود همين زندگي، نخستين گام براي رستگاري نهايي است.
كسي كه خود زندگي را از دست بدهد، به يقين هر چيز ديگر را از دست داده است.
بااين حال، رويكرد انسان تا اين زمان دقيقاً مخالف اين بوده است. آن رويكرد به شما مي گويد كه زندگي را ترك كنيد، دنيا را وانهيد. از شما نمي خواهد تا در زندگي جست و جو كنيد. از شما درخواست نمي كند تا هنر زندگي كردن را بياموزيد. آن رويكرد همچنين به شما نمي گويد كه اينكه زندگي را چگونه احساس مي كنيد، بستگي به اين دارد كه چگونه به آن نگاه مي كنيد. اگر زندگي به نظر تاريك و مصيبت بار مي آيد به سبب روش زندگي كردن غلط شماست.
اگر بدانيد كه چطور درست زندگي كنيد، همين زندگي همچنين مي تواند بارشي از بركات باشد.
من دين را هنر زندگي كردن مي خوانم. مذهب نفي و انكار زندگي نيست، پلكاني است براي رفتن به ژرفاي زندگي.
دين پشت كردن به زندگي نيست، بلكه بازكردن كامل چشم ها به زندگي است.
دين فرار از زندگي نيست، دين نامي است براي درآغوش كشيدن زندگي به طور كامل.
دين يعني رويارويي تمام با زندگي.
شايد به سبب همين سوء تفسيرها باشد كه فقط مردمان سالخورده علاقه اي به مذهب
نشان مي دهند.
به معابد و پرستشگاه ها برويد و فقط مردمان سالمند را در آن ها خواهيد يافت. جوانان را در آنجا نخواهيد ديد. چرا؟ فقط يك توضيح مي تواند وجود داشته باشد: تاامروز، مذاهب ما مذاهب مردمان سالخورده بوده اند، مذهب كساني كه به مرگشان نزديك مي شوند، كساني كه اينك ترس از مرگ آنان را دنبال مي كند و حالا به "پس از مرگ" علاقمند شده اند و مي خواهند بدانند كه پس از مرگ چه چيزي وجود دارد.
مذهبي كه بر اساس فلسفه ي مرگ شكل گرفته چگونه مي تواند تمامي زندگي را
تحت تاثير قرار دهد؟
مذهبي كه به مرگ مي انديشد چگونه مي تواند اين دنيا را مذهبي كند؟ نمي تواند.
حتي پس از پنج هزار سال آموزش مذهبي، دنيا از بي ديني به بي ديني بيشتر فرو مي رود.
باوجودي كه از نظر معابد و مساجد و كليساها و كشيشان، آموزگاران و مرتاضان كمبودي در اين سياره وجود ندارد، ولي مردم آن قادر نبوده اند كه مذهبي شوند. و قادر هم نخواهند بود، زيرا خود پايه ي مذهب اشتباه است.
پايه ي مذهب، به جاي زندگي، مرگ شده است.
به جاي گل هاي شكوفا، نقطه ي توجه مذهب، گور است.
جاي شگفتي نيست كه اگر مذهب مرگ گرا قادر نيست قلب زندگي را به هيجان در آورد.
مسئول تمام اين ها كيست؟
در طول اين سه روز، مايلم مذهب زندگي را مورد بحث قرار دهم و براي اين، نياز است كه نخست يك نكته ي كليدي درك شود. تاكنون به جاي فهميدن و اكتشاف نيروي جنسي، همه كار براي پنهان كردن، سركوب و فراموشي اين حقيقت اصلي زندگي انجام شده است. و اثرات نامطلوب اين تلاش براي فراموشي و انكار آن در سراسر دنيا منتشر شده است.
در زندگي معمولي انسان ها عنصر مركزي چيست؟ خدا؟ روح ؟ حقيقت؟ نه.
در هسته ي دروني انسان ها چيست؟
در ژرفاي قلب انسان __ كسي كه هرگز در راه معنويت نبوده است و هيچ راه روحاني را نپيموده است ___ چيست؟ نيايش؟ اخلاص؟ نه، ابداً .
اگر به نيروي حياتي يك انسان معمولي بنگريم، نه خدا را خواهيم ديد و نه اخلاص و نه نيايش و نه عبادت و نه مراقبه. چيزي بسيار متفاوت را خواهيم ديد.
آنوقت نياز به جست و جو براي خلق زيبايي و حقيقت در زندگي كجاست؟
مي خواهم به شما بگويم كه ما به يقين از اين زندگي خواهيم رفت، ولي هيچ راهي براي جدا شدن از خود زندگي وجود ندارد. ما اين منزل را ترك خواهيم كرد، از اين مكان خواهيم رفت، ولي جوهره ي زندگي با ما مي ماند __ ما همان هستيم. مكان عوض مي شود، منزل عوض مي شود، ولي زندگي؟ زندگي با ما خواهد بود.
مطلقاًُ هيچ راهي براي خلاصي از آن وجود ندارد.

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]